و عباس را كشت و سواران او منهزم شدند . چون احمد فرار آنها را دانست بهرات بازگشت ولى از كشتن برادرش خبر نداشت براى پيدا كردن او اموال بسيار داد و كسى نتوانست او را پيدا كند . رافع بن هرثمه از ابو طلحه امان خواست و ابو طلحه به او امان داد و نزد او مقرب و محترم شد و اطمينان يافت او باحمد خجستانى خبر قتل برادرش عباس را داد .
ابو طلحه رافع را به شهر بيهق و بست فرستاد كه ماليات را دريافت كند .
رافع رفت و قائد دو شهر را گرفت و خجستانى را قصد كرد كه با او همراه باشد .
از يك قريه جنبيد و به محلى در خواف رسيد كه حلى بن يحيى خارجى با عده خود در آنجا بود رافع كنار او قرار گرفت . ابو طلحه خبر ( خيانت ) و فرار رافع را شنيد سوار شد و با عدهء چابك شبيخون زد و حلى و اتباع او را تار و مار كرد كه گمان برده بود رافع است . رافع چون آن وضع را ديد گريخت و نجات يافت .
ابو طلحه پس از جنگ سخت با حلى دانست كه اشتباه كرده از ادامه جنگ و هلاك او خوددارى و به او احسان و مهربانى كرد . همچنين نسبت ببقيه اتباع او پس از آن ابو طلحه سپاهى بگرگان فرستاد كه در آنجا ثابت بن حسن زيد با ديلميان بود . فرمانده آن سپاه اسحاق شارى ( خارجى ) بود با ديلميان نبرد كردند و عده بسيارى از آنها در گرگان كشتند و آنها را راندند . كشتار عظيمى بود كه در ماه رجب و سنه دويست و شصت و سه واقع شد .
پس از آن اسحاق ( خارجى ) بر ابو طلحه تمرد كرد ابو طلحه براى سركوبى او لشكر كشيد ولى در عرض راه به شكار و بازى پرداخت اسحاق بر او تاخت و اغلب اتباع او را كشت و خود ابو طلحه گريخت و بنيشابور پناه برد . اهالى نيشابور او را ناتوان ديدند از ميان خود بيرون راندند او در يك فرسنگى شهر منزل گزيد وعده جمع و تجهيز و بر اهالى شهر حمله نمود . پس از آن يك نامه از طرف مردم نيشابور جعل كرد و براى اسحاق فرستاد كه اهالى ميخواهند شهر را به او بسپارند و او را ضد ابو طلحه يارى كنند . او فريب خورد . و نيز ابو طلحه نامهء از قول اسحاق
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 150
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥٠