سالار از اتباع خود را احضار كرد و از آنها پرسيد كه فرمانده سپاه كيست ؟ آنها نشناخته بودند و نمىدانستند . او سخت بيمناك شد بعلى بن ابان پيغام داد كه برود و خود را برساند چون روز چهار شنبه هيجدهم جمادى الاولى شد بعضى از سران سپاه نزد او رفتند و خبر دادند كه لشكر دشمن آمده و در قبال آن زنگيان تجهيز نشده كه آن لشكر را برگردانند يا جنگ را آغاز كنند . عده كه بودند شتاب كردند و مفلح با لشكر خود رسيد كه با آنها نبرد كند . جنگ شروع شد .
مفلح سرگرم جنگ بود كه يك تير به او اصابت كرد و دانسته نشد كه تير انداز كه بود . او برگشت و لشكر او گريخت آنها را زار كشتند و بسيار كشتند و سرهاى بريده مقتولين را نزد صاحب الزنج بردند . زنگيان هم گوشت كشتگان را ميان خود تقسيم كردند . عده اسير گرفته بودند از آنها پرسيد فرمانده كل سپاه كيست ؟ به او گفتند : ابو احمد . مفلح هم از جراحت آن تير درگذشت .
علوى اندك مدتى به آن حال ماند كه على بن ابان ( با عده ) رسيد . پس از آن ابو احمد سوى « ابله » رفت كه گريختگان ( لشكر مفلح ) را جمع كند . بعد از آن در كنار رود ابى اسد لشكر زد .
چون آن پليد شنيد كه مفلح كشته شده و قاتل او معلوم نبود ادعا كرد كه خود او مفلح را كشت . او دروغ گفت زيرا در ميدان جنگ حاضر نبود .
بيان قتل يحيى بن محمد بحرانى
يحيى بن محمد بحرانى سالار صاحب الزنج اسير شد علت اين بود كه چون سوى نهر عباس لشكر كشيد با لشكر « اصعجور » ( در طبرى اصغجون ) روبرو شد او بعد از منصور حاكم اهواز شده بود .
جنگ شروع شد و آن لشكر فزونتر بود كه زنگيان را بتير گرفت و سخت مجروح كرد . يحيى از رود گذشت لشكر دشمن كنار كشيد و يحيى غنايم