ناقل گويد : من چنان كه شاعر دستور داد رفتم و آن دو بيت را بآواز بلند خواندم در حالى كه كسى مرا نمىديد و نمىشناخت چون سپاهيان آن دو بيت را شنيدند سخت ترسيدند و پراكنده شدند .
جعفر بن يحيى گويد : روزى سفاح روى خود را در آينه ديد . او زيباترين مردم بود . او گفت : خداوندا من گفته سليمان بن عبد الملك را روا نمىدانم كه به زبان برانم و بگويم . من آن پادشاه جوانم . ولى مىگويم : خداوندا به من عمر دراز بده كه باطاعت تو زيست و بعافيت تمتع كنم . هنوز آن سخن تمام نشده بود كه شنيد :
مردى به ديگرى مىگفت : اجل ( وعده و وقت معين ) ميان من و تو دو ماه و پنج روز خواهد بود . سفاح آن گفته را بفال بد تلقى كرد و گفت : خداوند براى من بس باشد .
هيچ قوه جز نيروى خداوند نيست . من بر خدا توكل مىكنم و از او يارى مىخواهم آن چند روز نگذشته كه او دچار تب گرديد . مرض او دوام يافت و پس از دو ماه و پنج روز درگذشت .
بيان خلافت منصور
در همان سال سفاح عبد اللّه بن محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس براى برادرش ابو جعفر عبد اللّه بن محمد پيمان ولايت عهد و خلافت بعد را بست و بعد از او وليعهد دوم عيسى بن موسى بن محمد بن على قرار داد . عهد نامه ولايتعهد آن دو را بر پارچه نوشت و با مهر خود ختم كرد و افراد خانواده خود را گواه نمود كه همه مهر كردند و آن عهدنامه را بدست عيسى بن موسى ( وليعهد دوم ) سپرد .
چون سفاح درگذشت ابو جعفر در مكه بود عيسى بن موسى ( در محل ) براى او بيعت گرفت و به او نوشت كه سفاح مرد و براى تو بيعت گرفتم . رسول كه حامل نامه بود در محل منزل صفيه به او رسيد . او گفت : ( خلافت ) براى ما صافى شد بخواست خداوند . ( صفا را از نام صفيه بفال نيك گرفت ) .
ابو جعفر كه پيش رفته بود نامه نوشت و ابو مسلم را كه عقب مانده بود خواست