آن صد و بيست هزار بود خندق حفر كرد . ابو عون نيز سوى « زاب » لشكر كشيد .
ابو سلمه هم براى يارى ابو عون سه سردار فرستاد . عيينه بن موسى و فهال بن فتان و اسحاق بن طلحه هر يكى با عده سه هزار بمدد او رفتند . چون ابو العباس ظهور كرد سلمه بن محمد را با دو هزار و پانصد و عبد الحميد بن ربعى طائى را با دو هزار و داس بن نضله را با پانصد مرد جنگى بمدد و يارى ابو عون فرستاد . پس از آن پرسيد كدام يك از افراد خاندان من مايل است برود ؟ ( بجنگ مروان ) . عبد الله بن على ( عم او ) گفت :
من او را نزد ابو عون فرستاد . ابو عون از خيمه خود خارج شد و جاى خود را به او واگذار كرد .
چون دو روز از ماه جمادى الثانية گذشت عبد الله بن على پرسيد از چه محلى ميتوان از رود گذشت ( بدون پل ) محل « زاب » را به او نشان دادند . فرمان داد كه عيينة بن موسى با پنچ هزار مرد جنگى از رود بگذرد . او گذشت و بسپاه مروان رسيد جنگ را آغاز كرد و تا شب كشيد شبانه نزد على بن موسى باز گشت . بامدادان مروان پل بر نهر بست و از آن ( سوى عبد اللَّه ) گذشت وزراء ( و مشاورين ) او خواستند او را ( از عبور ) منع كنند او نشنيد و عبور كرد و فرزند خود را عبد الله در عقب سپاه گذاشت و خود در نشيب لشكرگاه عبد الله لشكر زد .
عبد اللَّه بن على مخارق را با چهارده هزار مرد جنگى سوى عبد اللَّه بن مروان ( كه محافظ لشكرگاه بود ) فرستاد عبد اللَّه بن مروان هم وليد بن معاوية بن مروان بن حكم را بمقابلهء او فرستاد . اتباع مخارق منهزم شدند ولى خود مخارق پايدارى كرد تا گرفتار شد . جماعتى هم اسير شدند . عبد اللَّه بن مروان سرها و اسراء را نزد پدر خويش فرستاد . مروان گفت : يكى از گرفتاران را نزد من بفرستيد . مخارق را فرستادند او لاغر اندام بود . پرسيد : آيا تو مخارق هستى ؟ گفت نه من يكى از بندگان لشكر هستم پرسيد : آيا تو مخارق را ميشناسى ؟ پاسخ داد : آرى . مروان گفت :
خوب نگاه كن آيا سر او ميان اين سرهاست ؟ او بيكى از سرها نگاه كرد و گفت : اين سر مخارق است . مروان او را آزاد كرد . يكى از اتباع مروان كه مخارق را نميشناخت
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 48
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٨