تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
يا در جاى ديگر بوده كه از آنجا ظاهر شده به قصد شام ميرفتند كه در ميان راه ابو العباس و خانواده او را ديدند كه بكوفه ميرفتند در محل دومة الجندل به او ملحق شدند كه كار خود را آشكار و خود ظهور كنند . داود به او گفت : اى ابا العباس تو بكوفه ميروى در حالى كه بزرگ خاندان بنى اميه كه مروان باشد در حران اقامت كرده و بر عراق مسلط شده و اهل شام و مردم جزيره همراه او باشند . همچنين مرد بزرگ عرب كه يزيد بن عمر بن هبيره در عراق و سپاه عرب همراه او باشد . او گفت : اى عم هر كه حيات را دوست دارد خوار مىشود آنگاه شعر اعشى را به زبان آورد :
فما ميتة ان متها غير عاجز * بعار اذا ما غالت النفس غولها
يعنى : مرگى كه در حال عزت مىرسد كه من عاجز ( و خوار ) نباشم ننگ نيست . اگر اجل نفس مرا بربايد . ( اجل در وقت خود برسد و من با ذلت جان نسپارم براى من ننگ نيست . ترجمه تحت اللفظ خالى از اشكال نمىباشد ) . داود رو بموسى فرزند خويش كرد و گفت : راست مىگويد پسر عم تو . به خدا راست ميگويد . بر گرد كه با او برويم تا با عزت زيست كنيم و با كرامت بميريم . آنها همراه قافله ( بنى العباس ) بر گشتند . عيسى بن موسى چون قيام و خروج آنها را به ياد مىآورد ميگفت : چهارده مردى كه از ديار خود خروج و آنچه را كه ما خواسته بوديم طلب كردند داراى همت بلند و مرام بزرگ و دلهاى قوى و سخت بودند .

بيان فرار مروان در واقعه زاب

پيش از اين نوشته بوديم كه قحطبه ابو عون عبد الملك بن يزيد ازدى را به شهر زور فرستاد و او در موصل عثمان بن سفيان ( امير ) را كشت و مروان بن محمد از محل « حران » او را قصد كرد تا به محل « زاب » رسيد و در آنجا گرداگرد سپاه خود كه عده