دست بردارد و آزادش كند .
نامه وقتى رسيد كه كار از كار گذشته بود .
چون خبر قتل او بمنصور رسيد بر محمد غضب كرد و گفت به خدا قصد كردم كه او را بقصاص بكشم عم خود عيسى بن على را نزد خود خواند و گفت : اين نتيجه مشورت تست كه تو گفته بودى من محمد را بامارت كوفه منصوب كنم . او جوان نادان و مغرور است . فلان ( عبد الكريم ) را بدون امر و اطلاع من كشت . اكنون من دستور عزل او را داده و او را تهديد كردهام .
عيسى گفت : محمد او را بجرم زنديق بودن كشت اگر خوب كرده كه نتيجه آن براى تو خواهد بود و اگر بد كرده كه گناه آن به گردن خود او مىباشد . اگر تو فقط براى اين كار او را عزل كنى او نيك نام خواهد شد و تو بدنام . منصور هم نامه عزل او را پاره كرد .
بيان حوادث
در آن سال خوارج صفريه كه در شهر « سلجماسه » تجمع كرده بودند بر رئيس خود عيسى بن جرير شوريدند و چند كار زشت كه از او سر زده بود باعث اعتراض و ايراد آنها گرديد عيسى را بند كرده بر قله كوه بازداشت نمودند او در آنجا ماند تا مرد ابو القاسم سمكو بن واسول مكناسى ( از مكناسه ) كه جد مدرار باشد برياست خود برگزيدند .
در آن سال ابو سنان فقيه مالكى در شهر قيروان از آفريقا متولد شد .
در آن سال حسن بن زيد بن حسن بن على از امارت مدينه بر كنار شد . منصور عم خود عبد الصمد بن على را بجاى او برگزيد .
امير مكه و طائف محمد بن ابراهيم و امير كوفه عمرو بن زهير و امير بصره هيثم بن معاويه و والى مصر محمد بن سعيد بودند .
در آفريقا هم يزيد بن حاتم و در موصل خالد بن برمك امير بودند . گفته شده