و فاضل و ماهر ديد از او پرسيد كه او اهل كجا و فرزند كيست ؟ او شرح حال خود را داد و سند و يادداشت را تقديم كرد كه آن يادداشت را همراه داشت . منصور او را شناخت ( دانست كه فرزند خويش است ) او را هميشه بيك بهانه نزد خود مىخواند . ابو ايوب ترسيد . روزى منصور به او مال داد و به او گفت : برو مادر خود را از موصل بيار . او از بغداد رفت . ابو ايوب بعد از آن تقرب هميشه براى او جاسوس و مراقب قرار داده بود چون از بغداد سوى موصل رفت ابو ايوب كسى را فرستاد كه او را نيمه راه كشت . چون او دير كرد و برنگشت منصور كسى را نزد مادر آن جوان فرستاد كه از او تحقيق كند . مادرش گفت من از او خبر ندارم فقط مىدانم كه او در بغداد است و در ديوان خليفه سرگرم انشاء مىباشد .
چون منصور بر آن وضع آگاه شد جاسوس فرستاد كه او را جستجو كند جاسوس به جائى رسيد كه آن جوان در آن مفقود شده بود دانست كه او در آنجا كشته شده . جاسوس باز تحقيق كرد معلوم شد او بدستور ابو ايوب كشته شده . منصور ابو ايوب را گرفت و دچار نكبت كرد .
منصور نيز عباد مولاى خود و هرثمة بن اعين كه در خراسان بود احضار و پند كرد زيرا هر دو براى عيسى بن موسى ( وليعهد مخلوع ) تعصب داشتند .
در آن سال منصور مردم را وادار كرد كه كلاههاى بلند و دراز بر سر بگذارند ابو دلامه درباره كلاه گفت :
و كنا نرجى من امام زيادة * فزاد الامام المصطفى فى القلانس
يعنى ما از امام خود ( منصور ) افزايش ميخواستيم او كه امام برگزيده است اين افزايش را در كلاهها قرار داد .
در آن سال عبيد بن بنت بن ابى ليلى قاضى كوفه درگذشت . بجاى او شريك بن عبد اللّه نخعى برگزيده شد .
در آن سال معيوف بن يحيى حجورى صائفه را غزا نمود تا بيك دژ از دژهاى روم رسيد . شبانه بر آن دژ كه مردمش در خواب فرو رفته بودند هجوم برد و شش هزار اسير نا بالغ گرفت آن عده غير از مردان بودند .