نزد او روانه كن . او با بودن عشيره تو در بصره نخواهد توانست كارى بكند . عمر گفت من ميترسم كه بر خلاف انديشه و گمان تو نسبت به تو آزارى برساند گفت : اگر هم كشته شوم جان من فداى تو خواهد بود . عمر او را بند كرد و بزندان سپرد و بمنصور نوشت . منصور دستور داد او را بند كرده نزد خود روانه كند . چون رسيد منصور گردنش را زد پس از آن عمر را عزل كرد و هشام بن عمر - تغلبى را بايالت آن ديار منصوب نمود .
علت امارت او اين بود كه منصور در حال تفكر بود كه چه شخصى را براى ايالت سند انتخاب كند هشام نزد او بود بعد مرخص شد و رفت دوباره با سرعت برگشت باز اجازه ملاقات خواست چون پذيرفته شد بمنصور گفت : چون من از موكب خلافت برگشتم خواهرم را ديدم كه فلانه باشد ( نامش را برد ) . او زيبا و خردمند و دانا و ديندار است او را براى همسرى امير المؤمنين پسنديدم منصور سر خود را فرود آورد و مدتى تفكر كرد به او گفت : اكنون برو تا من به تو خبر بدهم . چون او بيرون رفت منصور بحاجب خود ربيع گفت : اگر شعر جرير نبود من خواهرش را بهمسرى مىپذيرفتم . كه جرير چنين گويد :
لا تطلبن خولة فى تغلب * فالزنج اكرم منهم اخوال
يعنى دائى ( خال ) از قبيلة تغلب مپسند كه زنگيان از حيث خويشان مادر ( خال جمع اخوال ) گرامىتر و شريفتر هستند .
بربيع گفت : به او بگو اگر من نيازمند ازدواج بودم مىپذيرفتم خداوند به تو جزاى خير دهد . من ترا والى بلاد سند مىكنم .
بهشام دستور داد كه با پادشاه سند كه عبد اللّه را پناه داده مكاتبه كند و تسليم او را بخواهد اگر او را تسليم كرد چه بهتر و گر نه با او جنگ كند .
منصور بعمر بن حفص هم نوشت كه تو امير افريقا خواهى بود .
هشام بسند رفت و زمام امور را بدست گرفت و عمر بافريقا رفت و بر مسند نشست چون هشام بسند رسيد نخواست خود عبد الله اشتر را بگيرد چنين تظاهر