تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
عبد اللّه بن محمد ) به او گفت : ما چيز ديگرى همراه داريم كه از اسبها براى تو سودمندتر است و خير دنيا و آخرت در آن است . بما امان بده تا بگوييم اگر قبول كردى چه بهتر و گر نه از آزار ما خوددارى كن تا ما از بلاد تحت قدرت تو خارج شويم و برگرديم او به آنها امان داد . آنها گفتند اين عبد اللّه بن محمد است كه پدرش او را همراه ما فرستاده . او گفت : خوش آمديد و آنها را گرامى داشت و با آنها بيعت كرد و اشتر عبد اللّه بن محمد را در خانه خود پنهان كرد و بزرگان قوم و سرداران و سالاران لشكر را براى بيعت دعوت نمود همه اجابت كردند . او پرچمهاى سفيد و لباس سفيد ( شعار علوى و شعار عباسى سياه بود ) آماده كرد ناگاه مركبى چابك و پيكى چابك سوار رسيد كه همسر عمر بن حفص او را فرستاده بود رسيد و خبر قتل محمد بن عبد اللّه را داد . او هم با شتر خبر داد و به او تسليت گفت . اشتر بعمر گفت : كار من آشكار شد خون من هم به گردن تست تو خود ميدانى يا دنبال كن يا بگذار . عمر گفت چنين بنظرم رسيده است . در اينجا يكى از پادشاهان سند داراى قدرت و شوكت و خداوند يك كشور فراخ و آباد مىباشد . او پيغمبر اسلام را تعظيم مىكند و وفادار و استوار است ميتوانى به او پناه ببرى و با او عهد و پيمان ببندى و نزد او گرامى بمانى و كسى نمىتواند ترا قصد و آزار كند . او هم پند وى را پذيرفت و نزد پادشاه عظيم الشان رفت او را گرامى داشت و نوازش داد . زيديها هم يكى بعد از ديگرى به او گرويدند تا آنكه صد تن از دانايان و روشندلان گرد او تجمع نمودند . او هم با همان عده سوار ميشد و براى شكار ميرفت و موكب شاهانه براى خود مهيا كرده بود . چون خبر او بمنصور رسيد سخت رنجيد و برآشفت و بعمر بن حفص نوشت عمر هم نامه منصور را براى خانواده و خويشان خود خواند و گفت : اگر من اقرار كنم مرا عزل خواهد كرد و اگر نزد او بروم مرا خواهد كشت و اگر خوددارى كنم با من جنگ خواهد كرد يكى از افراد خاندان او گفت : اين كار را به من واگذار كن مرا گناه كار بدان مرا بگير و بند كن و بگو اين مرد چنين كرد او نخواهد توانست به من كيفر دهد زيرا تو در بلاد سند نيرومند و از او دور هستى مرا