من با پدرم حاضر شوم به من توجه كند و بپدرم بگويد : من مىدانم كه تو بخلافت چندان اميدوار نمىباشى و انتظار تو سودى ندارد زيرا پير شدى و از رسيدن به آن نا اميد هستى فقط خلافت را براى فرزندت ميخواهى آيا تصور مىكنى كه من او را زنده بگذارم كه بعد از من و تو بخلافت برسد و بر فرزندم تقدم و برترى يابد ؟
نه به خدا قسم چنين نخواهد بود . من فرزند ترا در حضور تو هلاك خواهم كرد تا از خلافت نا اميد شود . اگر منصور چنين كند شايد پدرم از ولايتعهد منصرف شود .
عباس نزد منصور رفت و به او خبر داد .
چون همه نزد منصور جمع شدند . منصور آن سخن را به زبان آورد . در آن هنگام عيسى بن على ( كه پير بود ) براى قضاء حاجت ( بول ) برخاست . عيسى بن موسى به فرزند خود امر كرد برخيزد و عم خود را خدمت نمايد و دامان و جامهء او را بگيرد تا او بتواند كار خود را بكند عيسى بن على آن حسن خدمت و عنايت را ديد گفت : پدر و مادرم قربان تو باد . پدرم فداى پدر و فرزندانت باد . به خدا قسم من مىدانم كه اين كار ( خلافت ) بعد از شما ( تو و پدرت ) سودى نخواهد داشت و شما بخلافت احق و اولى هستيد ولى انسان عجول است ( و شما در نيل خلافت تعجيل مىكنيد ) .
موسى به خود گفت : اين مرد موجب هلاك ما شده به خدا اگر توانستم دستم برسد او را خواهم كشت . او هميشه نسبت بپدرم تفتين مىكند . به خدا او را خواهم كشت . پس از مراجعت ( از قضاء حاجت ) مطلب را آهسته به پدر خود گفت و از او خواست كه ماجرا را بمنصور بگويد .
عيسى بن موسى گفت : عم تو ترا امين و محرم دانسته كه آن سخن را به زبان آورد و خواست ترا از خود خرسند كند چگونه تو ميخواهى باعث رنج و آزار او شوى .
هيچ كس بر اين راز آگاه نشود . بجاى خود برگرد و آرام بنشين .
چون موسى برگشت و در جاى خود نشست منصور دستور داد كه ربيع برخيزد و گلوى موسى را سخت فشار بدهد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 224
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٢٤