( شب مىرسيد ) .
روز سه شنبه و چهارشنبه هفت روز گذشته از ماه جمادى الثانية سنه صد و سى شش طرفين متحارب سخت نبرد كردند و كوشيدند . ابو مسلم خدعه كرد و بحسن بن قحطبه پيغام داد كه در ميمنه يك عده دلير بگمارد كه پايدارى كنند و خود با بيشتر اتباع خويش مخصوصا دليران بميسره ملحق شوند .
چون اهالى شام آن وضع را ديدند خود هم ميسره را تهى كردند و عمده سپاه را را بميمنه فرستادند .
( هر يكى از صفوف متحارب ضد يك ديگرند به اين معنى ميسره در قبال ميمنه و بالعكس ) كه با ميسره ابو مسلم ( كه عده آن افزوده شده ) مقابله كنند . ابو مسلم بلشكر قلب فرمان داد كه با بقيه ميمنه بر ميسره شاميان حمله كنند . قلب به يارى ميمنه شتاب كرد و پيوست و سخت نبرد كرد تا ميسره اهل شام را خرد و تباه نمود ابو مسلم هم بدنبال آنها حمله كرد و اتباع عبد اللّه منهزم شدند . عبد اللّه بن على بابن سراقه ازدى گفت :
چه بايد كرد ؟ ابن سراقه گفت : عقيدهء من اين است كه هر دو بردبارى و پايدارى كنيم تا كشته شويم زيرا در فرار عار است و اين ننگ را تو بر مروان گرفتى كه چرا دليرى نكرد و چرا گريخت . عبد اللّه گفت : نه بلكه بعراق پناه مىبرم ابن سراقه گفت :
من هم با تو خواهم بود هر دو گريختند و سپاه را در حال گريز گذاشتند . ابو مسلم لشكرگاه را گرفت و بمنصور نوشت . منصور هم مولاى خود ابو الخصيب را فرستاد كه اموال را جمع كند . ابو مسلم خشمناك شد . عبد اللّه و عبد الصمد كه هر دو فرزند على بودند گريختند .
عبد الصمد وارد كوفه شد . عيسى بن موسى براى او امان گرفت منصور هم به او امان داد .
گفته شد : عبد الصمد بن على بر صافه رفت و در آنجا پناه برد تا جمهور بن مرار عجلى با خيل خود رسيد كه منصور او را فرستاده بود او را گرفت و كتف بسته نزد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 100
مساهمون: ابن الأثير
ص١٠٠