شهر اندكى مال گرفت و با آنها صلح كرد . در آن هنگام كه او آرام نشسته بتناول طعام شام مشغول بود ناگاه به او خبر دادند كه عطاء دبوسى آمده . عطاء كسى بود كه با عبد الرحمن همراه پسر عم پادشاه رفته بود . سعيد از شدت دهشت لقمه را كه به دهان برده بود بيرون انداخت و او را با اضطراب و التهاب نزد خود خواند و گفت :
واى بر تو بگو آيا جنگ كرديد ؟ گفت : نه . امير گفت : الحمد للّه سپس طعام شام را با خونسردى تناول كرد . عطاء علت قدوم خود را بيان نمود . او ( امير با سپاه خود ) پس از سه روز بقشيرى ( و عدّهء او ) ملحق گرديد . سپر خود را ادامه داد تا بخجنده رسيد . بعضى از ياران به او گفتند : چه ميخواهى بكنى ؟ گفت : ميخواهم با شتاب حمله كنم . گفت : من صلاح نمىدانم . اگر مردى از سپاهيان مجروح يا كشته شود كجا بايد برد و چگونه بايد حمل كرد ( كه قرارگاه نداريم ) . من عقيده دارم كه تو تأمل و احتياط كنى و مستعد نبرد شوى . او هم لشكر زد و از مبادرت بحمله خوددارى كرد . مردم او را جبان و سست دانستند و گفتند : هميشه او را دلير و نيرومند و با تدبير مىدانستيم اكنون ناتوانى او مسلم شده . گويا او چون بعراق رفته شجاعت و ديانت را با تملق و تنپرورى معاوضه كرده ( اخلاق عراقى ) . ناگاه مردى از عرب ( خودسرانه ) حمله كرد و در شهر را ( كه بسته بود ) با گرز گران زد و در را باز كرد ( شكست ) . آنها ( سغديان ) پشت دروازه خندق كنده بودند ولى روى آن را با خار و خاشاك و خاك پوشانيده كه دشمن را دچار كنند ( ندانسته در آن حفره ساقط شود ) .
آنها براى خود راهى گذاشته بودند و راه مسلمين را هم همان حفره سر پوشيده قرار داده بودند كه آنها را بدام اندازند . چون جنگ آغاز شد خود سغديان راه را گم كرده در آن حفرهها افتادند . مسلمين هم عده چهل تن زنده از آنها بيرون آوردند .
حرشى ( امير ) هم آنها را محاصره كرد و منجنيق را به كار انداخت . سغديان بپادشاه فرغانه پيغام دادند كه تو بما خيانت كردى . از او درخواست نمودند كه به يارى آنها كمر بندد . او گفت : آنها ( اعراب ) قبل از انقضاء مدت ( معين براى پناه ) بشما رسيدند . شما نزد من پناه و يارى نخواهيد داشت . آنها درخواست صلح و امان
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 4
مساهمون: ابن الأثير
ص٤