را هم كشت .
عبد اللّه بن معاويه در اصطخر ماند تا ابن ضباره باتفاق داود بن يزيد بن عمر بن هبيره بجنگ او رسيد ابن هبيره نيز معن بن زائده ( شيبانى ) را از جهت ديگر بجنگ او فرستاد . معن در محل « مروشاذان » نبرد را آغاز كرد . معن در ميدان رجز ميخواند و مىگفت :
ليس امير القوم بالخب الخدع * فر من الموت و فى الموت وقع
يعنى : امير قوم خائن و فريبنده نيست . از مرگ مىگريزد و در عين حال دچار مرگ مىشود ( فرار از مرگ سودى ندارد ) . فرزند معاويه گريخت . معن هم از تعقيب و آزار دشمن خوددارى كرد . در آن جنگ يك مرد از خاندان ابو لهب ( عم پيغمبر كه بدشمنى آن حضرت معروف بود ) كشته شد . گفته مىشد : مردى از بنى هاشم در « مروشاذان » كشته خواهد شد ( بايد او باشد ) . عده بسيارى گرفتار شدند .
ابن ضباره بسيارى از اسراء را كشت . منصور بن جمهور گريخت و بسند پناه برد .
عبد الرحمن بن يزيد نيز بعمان رفت . عمرو بن سهل بن عبد العزيز بن مروان هم بمصر رفت . هر كه از گرفتاران زنده مانده بود نزد ابن هبيره فرستاده شد . او اسراء را آزاد كرد .
ابن معاويه هم بخراسان رفت . معن بن زائده منصور بن جمهور را دنبال كرد و چون به او نرسيد بازگشت .
عده بسيارى از خوارج و ديگران در سپاه ابن معاويه بودند كه چهل هزار تن از آنها گرفتار شدند يكى از گرفتاران عبد اللّه بن على بن عبد اللّه بن عباس بود .
ابن ضباره به او دشنام داد و گفت : چرا تو بايد با ابن معاويه باشى و حال اينكه ميدانى كه او دشمن امير المؤمنين است . گفت : من بدهكار بودم كه او را قصد كردم .
حرب بن قطن هلالى دربارهء او شفاعت كرد او را رها نمود . او گفت : عبد اللّه خواهرزادهء ماست . او را به او بخشيد .
عبد اللّه بن على معايب عبد اللّه بن معاويه را شمرد و باتباع او ننگ لواط را بست .