تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
بود ؟ گفت : آن عمل اين است :
لانه كاس فى اطلاق اسرته * و قاد نحوك فى اغلالها مضرا وقى بقومك ورد الموت اسرته * و كان قومك ادنى عنده خطرا
يعنى ( ابن مهلب ) سياست و كياست را به كار برد كه خانواده و عشيرهء خود را آزاد كرد ( دو تن از قوم خود را نفرستاد ) از قبيله مضر جماعتى را با غل و بند نزد تو فرستاد . او خانوادهء خود را با فرستادن قوم تو سوى مرگ از مرگ نجات داد ( قوم ترا فداى قوم خود كرد ) . قوم تو نزد او بى ارج بودند ( كه آنها را بكشتن داد و قوم خود را مصون داشت چنان كه گذشت ) . حجاج در حال تفكر سر فرود آورد . آن سخن در قلب او كارگر شد . سپس گفت : تو به اين كارها چه كار دارى ؟ پس دستور قتل او را داد . آن سخن هميشه در مغز حجاج كارگر بود تا يزيد را از ايالت و امارت خراسان معزول داشت و بزندان سپرد . بعد دستور داد كه فيروز را شكنجه دهند . نىها را مانند تيغ مىتراشيدند و بر پيكر او مىكشيدند و بتدريج تن او را مجروح و شرحه شرحه مىكردند و بر زخمها سركه مىپاشيدند . چون مرگ را احساس كرد به مأمور شكنجه گفت : مردم شك ندارند كه من كشته شده‌ام من هم نزد مردم سپرده‌ها دارم كه هرگز مردم آنها را بشما نخواهند داد پس مرا نزد مردم ببر تا من همه چيز را آشكار كنم و به آنها بگويم مال مرا پس بدهيد و چون آنها مرا زنده بينند اموال را بشما خواهند داد . مأمور بحجاج خبر داد و حجاج دستور داد كه او را ميان مردم ببرند . او را بدروازهء شهر بردند و مردم هم جمع شدند . او فرياد زد هر كه مرا مىشناسد كه هيچ و هر كه مرا نمىشناسد بداند كه من فيروز بن حصين هستم . من نزد بعضى از مردم ودايعى دارم . هر چه نزد هر كه دارم براى او و مال او باشد هرگز چيزى به ديگرى ندهد . براى خود او روا و حلال باشد . اشخاص حاضر هم گفتهء مرا به اشخاص غائب ابلاغ كنند . حجاج دستور قتل او را داد كه كشته شد . دستور قتل عمر بن ابى قرهء كندى را هم داد كه او يكى از اشراف و بزرگان قوم بود . بعد از آن اعشى همدان ( شاعر مشهور ) را احضار كرد . به او گفت : اى دشمن خدا شعرى را كه ميان اشج و قيس سروده بودى براى من انشاد كن . گفت : نه ولى شعرى را كه براى تو سروده‌ام انشاد ميكنم .