نمود . يزيد آگاه شد و گفت : كار بزرگتر از اين است كه با گله و عتاب انجام گيرد پيش رفت . اتباع عبد الرحمن تن بجنگ نداده پراكنده شدند . خود عبد الرحمن با يك طايفهء وفادار اول پايدارى كردند و بعد گريختند . يزيد باتباع خود دستور داد كه از تعقيب آنان خوددارى كنند . هر چه در لشكر گاه بود بغنيمت برده شد عدهاى را هم اسير كردند . از اسراء محمد بن سعد بن ابى وقاص و عمر بن موسى بن عبد اللّه بن معمر و عباس بن اسود ابن عوف زهرى و ملقام بن نعيم بن قعقاع بن معبد بن زراره و فيروز بن حصين و ابو الفلج مولاى عبد اللّه بن معمر و سوار بن مروان و عبد الرحمن بن طلحة بن عبد اللّه بن خلف خزاعى و عبد اللّه بن فضاله زهرانى ازدى بودند عبد الرحمن بن عباس هم بسند رفت . ابن سمره هم بمرو رفت . يزيد هم بمرو برگشت ، اسراء را نزد حجاج فرستاد . سبره و نجده هم بمحافظت آنها مأمور شدند . چون خواست آنها را روانه كند برادرش حبيب به او گفت : بعد از اين ( كه اين اسراء را مىفرستى ) چگونه به روى يمانيها نگاه خواهيد كرد ( كه خود از يمن بوده است ) تو عبد اللّه بن طلحه را تسليم مىكنى ؟ يزيد به او پاسخ داد : حجاج نسبت به او كارى نخواهد كرد . برادرش گفت : تو خود را آمادهء عزل بكن و او را ( نزد حجاج ) روانه مكن او نسبت بما حق دارد ( و بايد رعايت شود ) . گفت : آن حق چيست ؟ گفت : مهلب را در مسجد ميان جماعت بتأديهء صد هزار ( درهم ) مجبور كردند كه طلحه آن مبلغ عوض مهلب پرداخت . يزيد او را آزاد كرد . از فرستادن عبد اللّه بن فضاله هم خوددارى كرد زيرا او از قبيلهء ازد ( قبيلهء يزيد بن مهلب ) بود ولى سايرين را روانه كرد . آنها نزد حجاج رفتند حجاج بحاجب خود دستور داد كه اگر من خواجه و سالار اين عدهء ( اسراء ) را بخوانم تو فيروز را مقدم بدار و خواجهء آنها بدان . حجاج در محل واسط اقامت داشت كه در آن زمان قبل از ساختن شهر و بناى خانهء مردم در كلبههاى حصيرى كه از نى بر پا شده بود زيست مىكردند . حجاج بحاجب خود امر كرد كه سالار آنها را احضار كن .
حاجب بفيروز گفت : برخيز و بيا فيروز نزد حجاج حاضر شد . حجاج گفت : اى ابا عثمان چه باعث شده است كه تو با آنها قيام و تمرد كنى ؟ به خدا قسم گوشت و خون تو از گوشت و خون آنها جدا مىباشد . گفت : فتنهيى بود كه مردم را كور نمود . حجاج گفت :
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 91
مساهمون: ابن الأثير
ص٩١