تجديد كند و آن عبارت از خضوع يا تعظيم واردين و سجده كردن آنها براى پادشاه بود كه رعايا نسبت به شوهر سابق او « رذريق » به كار مىبردند . او به آن زن گفت : چنين رسمى در دين و آئين ما روا نباشد . آن زن بسيار اصرار كرد و امير ناگزير راهى با سقف پست و كوتاهى احداث كرد كه بالطبع واردين خم شوند تا به او برسند و آن زن نيز بدان تدبير خشنود گرديد . هر كه وارد مىشد در حال تعظيم و ركوع و خم شدن بود . آن زن راضى شد و گفت : اكنون تو در عداد پادشاهان بشمار آمدى . بايد براى تو تاجى بسازم كه زر و گوهر آن زيور موجود من خواهد بود . او قبول نكرد ولى آن زن بسيار اصرار نمود . مسلمين بر آن وضع آگاه شده گفتند او مسيحى شده است . به وضع راه و سقف كوتاه نگاه كردند و براى آنها مسلم گرديد كه از رسوم و اصول اسلام سر پيچى و متابعت زن مسيحى كرده است ، بر او شوريدند و او را كشتند و آن در سنهء نود و هفت بود .
گفته شده است : سليمان بن عبد الملك بسپاهيان خود فرمان قتل او را داد زيرا بر پدرش موسى بن نصير غضب كرده بود .
سپاهيان هنگامى بر او هجوم برده بودند كه او در محراب بود . نماز صبح و سورهء فاتحه را خوانده مشغول خواندن سورهء واقعه بود . او را يكباره با شمشير زدند و سرش را انداختند و بعد آن سر را براى سليمان فرستادند . سليمان هم آن سر را نزد پدرش فرستاد . پدر خوددارى و بردبارى كرد و گفت اين شهادت براى او گوارا باد ، او را كشتيد او مرد نكوكار و پرهيزگار و روزهگير و نمازگزار بود . آن كار ( قتل عبد العزيز ) يكى از گناهان سليمان بود كه خطا بر او مىگرفتند . بموجب اين روايت تاريخ قتل او در سنهء نود و هشت بوده است .
بعد از آن سليمان ايالت كشور اندلس را بحارث بن عبد الرحمن ثقفى سپرد .
او در آن سامان والى و امير بود تا زمان خلافت عمر بن عبد العزيز كه سليمان او را جانشين خود نمود . عمر هم او را عزل كرد .
اين پايان داستان قتل عبد العزيز است كه مختصرا بدان اشاره نموديم .
گفته شده است : سليمان بن عبد الملك ، عبد اللّه بن موسى بن نصير را از افريقا عزل و
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 218
مساهمون: ابن الأثير
ص٢١٨