تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
و ناتوان هستند او از طرف در فيل ( دروازه مسجد تاكنون هم به همين نام مانده ) رفت اياس بن مضارب پليس مسلح آنها را ديد و پرسيد : شما كه هستيد ؟ ابراهيم گفت : من ابراهيم بن اشتر هستم . اياس گفت : اين عده براى چه همراه تو آمده و چه مقصودى دارى ؟ من ترا رها نخواهم كرد مگر اينكه نزد امير به روى . ابراهيم گفت : راه ما را آزاد بگذار گفت : نخواهم كرد . با اياس بن مضارب مردى از همدان ابو قطن نام داشت همراه بود . او را گرامى داشت . او هم با ابراهيم ابن اشتر دوست بود . فرزند اشتر به او گفت : اى ابا قطن پيش بيا . او نزديك شد و تصور كرد كه ابراهيم نزد اياس از او شفاعت خواهد خواست چون نزديك شد ابراهيم نيزه او را گرفت و همان نيزه را به گردن اياس فرو برد كه اندكى از آن از زره نمايان بود . او را بر زمين انداخت بيكى از اتباع خود فرمود كه سرش را ببرد و بريد . اتباع اياس پراكنده شدند و نزد ابن مطيع برگشتند . او هم فرزند اياس را بجاى پدر منصوب كرد كه فرمانده پليس و نگهبانان شد كه راشد نام داشت . بجاى راشد هم كه در كناسه بود سويد بن عبد الرحمن منقرى ابو قعقاع را فرستاد . ابراهيم بن اشتر نزد مختار رفت و گفت : ما تصميم گرفته بوديم كه فردا شب خروج كنيم ولى اكنون حادثه رخ داده كه ما را ناگزير مىكند همين امشب قيام كنيم . مختار از خبر قتل اياس بسيار خرسند و خوشحال شد و گفت : اين اول پيروزى است بخواست خداوند بعد از آن بسعد بن منقذ گفت . برخيز و آتش را در بلنديها ( جاى اخطار ) بيفروز و نيها را روشن كن و اعلان اجتماع را بده . اى عبد اللّه بن شداد تو هم برو و فرياد بزن « يا منصور امت » ( اى منصور ) ( پيروز شده ) بكش . ( شعار آنها ) تو هم اى شعبان بن ليلى و تو اى قدامه بن مالك برخيزيد و ندا بدهيد « يا لثارات - الحسين » انتقام و خونخواهى حسين . خود هم سلاح را بر تن گرفت . ابراهيم به او گفت :