او ( مختار ) را يارى كنيم و نيز گفت : هر كه حاضر است بهر كه غايب باشد خبر بدهد و ابلاغ كند ( دستور و فرمان محمد بن حنفيه را ) برخيزيد و آماده شويد جماعت ديگرى از ياران او برخاستند و مانند گفته او را گفتند . شيعيان تجمع كرده و هر جا كه بودند اطاعت نمودند . از بزرگان آنها شعبى و پدرش شراجيل بودند .
چون آماده قيام و جنگ شد بعضى از ياران او گفتند : اشراف و اعيان اهل كوفه بر جنگ ما و متابعت ابن مطيع اجماع و اتفاق دارند . اگر ابراهيم بن اشتر ( مالك ) دعوت ما را اجابت كند ما بايجاد يك قوه ضد دشمن اميدوار خواهيم شد .
زيرا او جوانمرد رئيس و فرزند مرد شريف و داراى عشيره گرامى و عده فزون مىباشد . مختار به آنها گفت : او را دعوت كنيد آنها هم باتفاق شعبى نزد او رفتند و به او خبر تصميم خود را دادند و از او يارى و همكارى خواستند تولى پدرش را نسبت بعلى يادآورى كردند كه او ( مالك اشتر ) هوا خواه و دوستدار على و خاندان او بود .
ابراهيم گفت : من دعوت شما را نسبت بخونخواهى حسين و خانواده او اجابت مىكنم به شرط اينكه كار خود را به من بسپاريد ( مرا امير كنيد ) گفتند : تو شايسته اين كار هستى ولى راه و چاره نداريم زيرا مختار از طرف مهدى ( محمد بن حنفيه ) آمده و بما امر شده كه او را اطاعت و متابعت كنيم ابراهيم سكوت اختيار كرد و به آنها پاسخ نداد بمختار خبر گفتگوى خود را دادند . سه روز صبر كرد و بعد با عده بيشتر از ده تن كه شعبى و پدرش از آنها بودند نزد ابراهيم رفتند بر او وارد شدند و او براى آنها بالش و وساده آماده كرد . مختار با خود ابراهيم بر يك گليم نشست .
مختار به او گفت : اين نامه از مهدى محمد بن على امير المؤمنين كه امروز بهترين مردم روى زمين است و فرزند بهترين خلق خداوند است رسيده كه او و پدرش بعد از انبياء و پيغمبران پاكترين و بهترين مردم است و او از تو خواسته كه ما را يارى كنى و نصرت دهى شعبى گفت : ان نامه نزد من بود چون
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 70
مساهمون: ابن الأثير
ص٧٠