تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
آماده جنگ و دفاع شدند . عبد اللّه بن عمر ( كه هميشه از فتنه و جنگ پرهيز ميكرد ) يك شمشير به گردن آويخت ( و آماده نبرد گرديد ) . چون نجده به محل نخل رسيد به او خبر دادند كه فرزند عمر هم شمشير بسته او از جنگ منصرف شد و طائف را قصد كرد در عرض راه دختر عبد اللّه بن عمر بن عثمان را كه نزد دايه خود بود ربود و باتباع خود سپرد . بعضى از ياران او گفتند : نجده براى حفظ اين كنيز ( كه بعقيده خوارج از كفار ربوده شده زيرا غير همكيش خود را كافر مىپنداشتند ) تعصب دار پس بايد او را ( در عقيده و ايمان خود ) آزمود . بعضى از اتباع او گفتند : اين كنيز را بما به فروش . او گفت : من حق تملك خود را از او ( در تقسيم غنيمت بهره خود را ) بخشيدم بنابر اين او آزاده و كنيز و برده نمىباشد . گفت : پس او را بزنى به من بده . گفت : او بالغ و مختار است بايد ازدواج وى برضا و پسند خود باشد و من با او گفتگو ميكنم برخاست و باندرون رفت و برگشت و گفت : من با وى مذاكره كردم او براى ازدواج با تو حاضر نشده و قبول نكرده . گفته شده عبد الملك يا عبد اللّه بن زبير به او نوشت اگر نسبت به آن دختر تجاوز شود سرزمين ترا پامال سم ستور خواهم كرد و يك تن از بكر ( قبيله نجدة ) زنده نخواهم گذاشت . نجده به فرزند عمر نامه نوشت و چند سؤال ( در امر دين بطور مجادله و بحث ) از او پرسيد . ابن عمر پاسخ داد كه بهتر از ابن عباس بپرسد ( كه او داناتر و فقيه است ) . او از ابن عباس پرسيد ( مشكلات دين را ميان گذاشت ) و سؤال و جواب ابن عباس مشهور است ( كه مؤلف نقل نكرده است ) و چون نجدة نزديك طائف رسيد عاصم بن عروة بن مسعود ثقفى نزد او رفت و از طرف قوم خود با او بيعت كرد و بدين سبب نجده از هجوم بر طائف خوددارى نمود . چون حجاج كه براى جنگ ابن زبير لشكر كشيده بود بطائف رسيد بعاصم گفت : اى مرد دو رو تو با نجده بيعت كردى ؟ گفت : آرى به خدا من ده رو دارم من با نجده بيعت كردم و او را از هجوم بر قوم خود برگردانيدم و نگذاشتم بلاد ما
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 55 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت