كردند آنها را بگيرند و او در حال انتظار اجتماع مردم بر منبر نشسته بود . مردم همه جمع شدند و او خاموش بود سكوت او هم به طول كشيد محمد بن عمير يك مشت ريگ برداشت و خواست او را سنگسار كند .
در آن حال ( كه سنگ در دست داشت ) گفت : خدا او را بكشد چقدر ابله و زشت است به خدا قسم من گمان مىكنم كه سخن او با كار او هم مانند منظر او زشت باشد . چون حجاج سخن گفت آن ريگها كه در دست محمد بن عمير بود بىاختيار از كف او نثار مىشد و بر زمين مىافتاد و خود او احساس نمىكرد ( از شدت دهشت و تعجب از بلاغت سخن حجاج ) بعد از آن حجاج لثام ( دامن عمامه و تحت الحنك ) را از رو و دهان خويش برداشت و گفت :
ابا بن جلا و طاع الثنايا * متى أضع العمامة تعرفونى
من فرزند روشنائى و فراز گير ميدانها هستم ( مشهور و دلير و سخت گير و معروف هستم ) هر گاه دامان عمامه را از سر و روى و دهان خود بردارم مرا خواهيد شناخت .
به خدا سوگند من فتنه و شر را بموجدان بر مىگردانم و عامل و فاعل فتنه را بمانند عمل خود كيفر مىدهم . من سرهائى مىبينم كه وقت درو آنها رسيده است ( ميوههائى مىبينم كه هنگام چيدن آنها رسيده ) . من خون را ما بين دستارها و ريشها روان مىبينم ( سرها را مىبرم و خونها را مىريزم ) .
« قد شمرت عن ساقها تشميراً » جنگ دامن خود را بالا زده و ساقهاى خود را نمايان كرده است .
هذا اوان الحرب فاشتدى زيم * قد لفها الشوق بسواق حطم
ليس براعى ابل و لا غنم * و لا بجزار على لحم و ضم
يعنى اينك هنگام جنگ رسيده اى زيم ( نام جنگ يا ماده شتر خود ) تو هم