ملامت را به او كرده بود كه او براى يارى قيس لشكر كشيده بود . عمير از آن گفته خشمگين شد و گفت من چنين مىپندارم اگر جنگ شدت يابد نخستين كسى كه بگريزد تو خواهى بود . عمير خود پياده شد و جنگ كرد در آن هنگام رجز مىخواند و مىگفت :
انا عمير و ابو المغلس * قد احبس القوم بضنك فاحبس
يعنى من عمير و ابو المغلس هستم . مردم دچار عسرت و سختى شدهاند . هان تو هم دشمن را دچار كن .
زفر در آن هنگام كه روز سيم جنگ بود گريخت و به محل خود در قرقيسيا رفت زيرا شنيده بود كه عبد الملك بن مروان او را قصد كرده در آنجا مستعد و آماده كارزار گرديد . گفته شده او براى فرار آن عذر را تراشيده بود . قيس هم منهزم شدند و تغلب بر آنها مسلط و بر دوش گريختگان سوار گرديد در آن حال مىگفتند : مگر اين را نمىدانيد كه تغلب تغلب مىباشد ( غالب مىشود ) . جميل بن قيس مزنى كه از بنى كعب بن زهير بود بر عمير حمله كرد و او را كشت .
گفته شده چنين نبود بلكه دو غلام يك ديگر را يارى كردند و با سنگ او را كشتند كه او خسته شده بود چون سخت مجروح شد ابن هوبر بر او حمله كرد و او را كشت . خود ابن هوبر هم در آن جنگ مجروح شد و در پايان جنگ وصيت كرد كه تغلب رياست قبيله را بعد از او بمراد بن علقمه زهيرى واگذار كند . گفته شده ابن هوبر در دومين روز جنگ مجروح شد و وصيت كرد كه قبيله مراد را برياست انتخاب كند و او هم در همان شب ( شب سيم ) در گذشت . مراد هم صفوف آنها را آراست و دستور داد هر خانواده از نسل يك مرد ، زن و فرزند خود را پشت سر قرار دهد و نبرد كند ( براى دفاع از آنها دلير شود ) چون عمير تصميم و جانبازى آنها آگاه شد آن سخن را گفت ( برويم براى وقت ديگر ) شاعر گويد :