كه اگر مبلغ را گرفت و برگشت چه بهتر و گر نه سوارها را آرايش بده ( و او را بترسان ) زائده هم مبلغ را برداشت و ميان راه بعمر رسيد و مبلغ را به او داد و گفت : برگرد . او گفت : امير المؤمنين ( ابن زبير ) امارت كوفه را به من سپرد و من ناگزير به محل امارت خود خواهم رفت . زائده سواران را خواست كه آنها در كمين بودند . چون آنها را ديد نقد را گرفت و ببصره رفت . او در او شهر با ابن مطيع متحد شد و در آن هنگام امارت بصره به عهده حارث بن ابى ربيعه بود او هم قبل از شورش مثنى عبدى در بصره بود . ( كه شرح آن گذشت ) . گفته شده مختار بابن زبير نوشت . من كوفه را مركز و قرارگاه خود نمودهام اگر تو امارت آن را به من واگذار كنى و هزار هزار درهم بدهى من شام را قصد و ترا از جنگ با مروان بىنياز خواهم كرد . ابن زبير گفت : من تا كى بايد خدعه و تزوير كذاب ثقيف را تحمل و اين خدعه را با او تبادل كنم . آنگاه به اين بيت شعر تمثل نمود :
عارى الجواعر من ثمود اصله * عبد و يزعم انه من يقدم
يعنى او مجرد از كمربند ( مقصود بدون حامى ) و او بنده و از قوم ثمود است و او ادعاى دليرى و قدام مىكند . ( مقصود مختار كه خود خوار و بىپناه است و ادعاى دليرى مىكند ) به او جواب داد . به خدا سوگند يك درهم هم نخواهم داد .
و لا امترى عبد الحصوان ببدرتى * و انى لاتى الحتف ما رمت اسمع
يعنى من بنده خود را با مال و اندوخته خود نخواهم كشيد بلكه من خود گوش شنوا دارم ( زنده هستم ) سوى مرگ خواهم رفت .
پس از آن عبد الملك بن مروان . عبد الملك بن حارث ابن ابى الحكم ( با لشكر ) را بوادى القرى ( براى حجاز ) فرستاد . ابن زبير هم با مختار مسالمت كرد تا بتواند با اهل شام جنگ كند . مختار بابن زبير نوشت . شنيدهام كه فرزند مروان براى جنگ تو لشكرى فرستاده است اگر مايل باشى من ترا يارى خواهم كرد و مدد خواهم فرستاد .
ابن زبير به او نوشت اگر تو مطيع من هستى از مردم براى من بيعت بگير و بفرستادن