تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
خانواده خود بشام رفته بود كه فقط چهار تن از آنها زنده ماندند . عمر هم در ماه ذى القعده بمدينه برگشت . هنگامى كه در شام بود وقت نماز رسيد . مردم به او گفتند : بهتر اين است كه بلال را امر كنى كه اذان بگويد : او بلال را خواند و گفت : اذان بگو . چون او از او باذان بلند شد هر كه شنيد گريست اعم از كسانى كه در زمان پيغمبر اذان بلال را شنيده بودند . و آنانى كه آن زمان را ادراك نكرده بودند . همه گريستند ( پيغمبر را به ياد آوردند كه بلال مؤذن آن حضرت بود ) همه ريشها را با اشكها تر كردند و عمر از آنها بيشتر و سختتر گريست زيرا پيغمبر را بخاطر آورد . واقدى ( مورخ ) گويد : رها و حران و رقه ( سه شهر ) در همان سال بدست عياض بن غنم گشوده شد . و باز در همان سال « عين الورده » گشوده شد كه آن سرچشمه باشد كه بدست عمير بن سعد گرفته شد كه شرح آن گذشت . در همان سال در ماه ذى الحجه عمر مقام را از كعبه جدا نمود كه به خانه خدا پيوسته و ملصق بود . در همان سال هم عمر شريح بن حارث كندى را قاضى كوفه نمود ( كه تا واقعه كربلا زنده مانده بود و با گواهى خود ابن زياد را يارى كرد كه بد نام شد و شهرت او در داورى بد تا ابد ماند ) . والى بصره هم در آن سال كعب بن سور ازدى بود . امراء و حكام و فرماندهان سال قبل هم در آن سال به حال خود مانده بودند . عمر بن الخطاب هم امير حاج بود .