تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
استخر حمله كرد و شهريار را كشت آنگاه به او احاطه كردند و او را كشتند . گفته شده ( روايت ديگر ) زهره بعد از آن زنده ماند و در زمان حجاج بدست شبيب خارجى كشته شد كه شرح آن خواهد آمد ( شبيب مرد عجيب و بزرگترين و دليرترين خوارج بود ) محاصره اهل مدائن هم سختتر شد ( مدائن غربى ) محاصره‌شدگان از شدت گرسنگى سگها و گربه‌ها را خوردند و سخت پايدارى و صبر نمودند كه عظيم ثبات و دليرى بود ناگاه پيكى از طرف پادشاه نزد مسلمين آمد و گفت : آيا آماده صلح هستيد به اين شرط كه آن سوى دجله براى شما و اين طرف دجله و كوه براى ما ( ايرانيان ) باشد . آيا هنوز سير نشده‌ايد ( مقصود اعراب ) خداوند شكم شما را سير نكند . ابو مفزر ( شاعر و دلير ) سخنى گفت كه ندانسته بر زبان او جارى شد . همراهان او هم ندانستند كه او چه گفت . ولى آن پيك بنااميدى برگشت و ابو مفزر اسود بن قطبه اتباع خود را از رود دجله عبور داد و بمدائن شرقى كه ايوان خسرو در آنجا بود حمله نمود . پس از آن همراهان او از او پرسيدند تو بنماينده پادشاه چه گفتى كه او نااميد شد و برگشت ؟ گفت : بخداوندى كه محمد را بر حق بعثت نمود من خود نمىدانم بر زبانم چه سخنى جارى شد . من اميدوارم كه هر چه گفته‌ام خوب و بسود ما بوده . سعد و ساير مسلمين از او پرسيدند كه تو بنماينده پادشاه چه گفتى كه او برگشت . گفت : نمىدانم . سعد هم فرمان حمله داد ولى كسى بمقابله نپرداخت ناگاه مردى فرياد زد و امان خواست به او امان دادند آن مرد گفت : ديگر كسى در شهر نمانده كه با شما نبرد يا شهر را حمايت كند . مسلمين داخل شهر شدند جز جمعى از اسراء ( عرب ) و خود آن مرد كه ندا داده بود كسى در آن شهر نبود از آن مرد پرسيدند كه اهل شهر چرا گريختند ؟ گفت : شنيده بودند كه شاه بشما پيغام صلح داده بود و شما در پاسخ او گفته بوديد كه ما هرگز صلح شما را قبول نمىكنيم از جنگ دست برنمىداريم تا آنكه عسل افريدون ( محل ) و ترنج كوثى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 323 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت