تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
را آشكار و امر خدا را ابلاغ كند . او ناگهان قوم خود را باسلام خواند ، آنها هم از اسلام دور نشدند و بر او اعتراضى نكردند مگر يك نحو اعتراض ناچيز تا آنكه نام بتها را برد و آنها را زشت و پليد خواند . چون چنين كرد آنها بر ستيز با او كمر بستند مگر جمعى از مسلمين كه خداوند آنها را باسلام مشرف و مصون داشته ( كه او را يارى و از خلاف خوددارى كردند ) . ابو طالب عم او بنگهدارى و حمايت او قيام و سخت دفاع كرد . پيغمبر راه خود را در اعلان امر خدا گرفت و هيچ چيز قادر بر منع او نبود . چون قريش حال را بدان گونه ديدند كه هرگز خشنودى آنها را در نظر نمىگيرد و ابو طالب نيز بحمايت او ايستاده و او را به آنها تسليم نمىكند . جمعى از اشراف قريش نزد او ( ابو طالب ) رفتند كه آنها عتبه و شيبه دو فرزند ربيعه و ابو البخترى بن هشام و اسود بن مطلب و وليد بن مغيره و ابو جهل بن هشام و عاص بن وائل و نبيه و منبه دو فرزند حجاج و گروهى ديگر بودند . گفتند : اى ابو طالب . برادرزادهء تو خدايان ( بتها ) ما را دشنام داده و دين ما را زشت دانسته و عقل ما را ناچيز و ما را سفيه شمرده و پدران ما را گمراه خوانده است . يا او را منع كن يا ما را در كار او آزاد بگذار و تو هم مانند ما هستى كه دين پدران را حفظ كرده با او مخالف مىباشى . ابو طالب به آنها جواب نيكو داد و مدارا نمود آنها هم بر گشتند . پيغمبر هم راه خود را گرفت ( در ادامه دعوت ) . سپس كار ميان او و آنها دشوار شده ما بين آنها دورى و دشمنى افتاد : رجال قريش از تكرار نام پيغمبر و بيان وضع او خوددارى نكردند ، براى او توطئه چيدند و براى دومين بار نزد ابو طالب رفتند و گفتند : اى ابو طالب تو پير و شريف هستى ، ما از تو خواستيم كه برادرزاده خود را از دشنام باصنام ما و از توهين و تحقير و سفيه دانستن و كم خرد شمردن ما خوددارى كند و تو اقدام نكردى . ما به خدا سوگند بر اين كارها كه ناسزا گفتن بخدايان ( بتها ) و پدران ما و سفاهت بستن بخردمندان ما صبر نخواهيم كرد تا آنكه او را از اين كار