به خانه برگشت . مردم گمان مىكردند كه آن حضرت بهبودى يافته و درد زايل شده . ابو بكر هم به خانه خود در سنح ( محلى نزديك مدينه ) برگشت . عايشه گويد من پيغمبر را در حال نزع مىديدم . در كنار او ( حضرت او ) يك قدح آب بود .
دست به آب مىبرد و بر سر و روى خويش مىكشيد و مىفرمود . خداوندا مرا بر بيهوشى و سختى مرگ يارى كن . گفت : بعد از آن يكى از خاندان ابو بكر وارد شد در حالى كه مسواك در دست داشت . پيغمبر به آن مسواك نگاه كرد . من دانستم كه آن را خواسته مسواك را گرفتم و نرمش كردم و به آن حضرت دادم . پيغمبر هم با آن مسواك بيشتر و بهتر از هر وقت دندانهاى خود را پاك كرد بعد آن را كنار نهاد من او ( حضرت او ) را در آغوش گرفتم . به روى آن حضرت نگاه كردم ديدم كه نگاه او بيك طرف خيره شده در همان حال فرمود . ( نه ) بلكه رفيق اعلى . آنگاه وفات يافت . ميان سينه و آغوشم وفات يافت . من خردسال و نادان بودم كه پيغمبر را در حال وفات بآغوش كشيدم . پس از وفات سر او ( حضرت او ) را بر بالش نهادم و برخاستم با زنان سينه زدم و بر سر و روى خويش نواختم .
چون بيمارى پيغمبر شدت يافت و آثار مرگ نمايان گرديد . آب با دست خود ميگرفت و بر روى خويش ميپاشيد و ميفرمود . اى دريغ ! فاطمه هم ميگفت .
دريغ بر تو اى پدر . ميفرمود . از امروز ديگر دريغ و اندوه نداشته باش . چون شدت جزع و حزن و بىتابى او را ديد در آغوش كشيدش و چيزى به گوش او ( فاطمه ) گفت . او سخت گريست . دوباره او را نزديك كرد و چيزى به گوش او سپرد . او ( فاطمه ) خنديد . چون پيغمبر وفات يافت عايشه از فاطمه سبب گريه و خنده را پرسيد . گفت . نخستين بار به من گفت مرگ من رسيده كه سخت گريستم بار دوم به من گفت تو نخستين كسى هستى كه از خاندان به من زودتر مىرسد و من خنديدم ( از فرط مسرت ) باز هم روايت شده ( از فاطمه ) كه پيغمبر بار دوم به من گفت تو
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 402
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٠٢