پيغمبر در وقتى فرمان انتقال و سفر دادى كه هرگز در آن وقت سفر نميكردى ( چه شده ؟ ) فرمود مگر نشنيدى كه عبد الله بن ابى چه گفته ؟ گفت . او چه گفته ؟
فرمود ادعا كرد كه اگر ما بمدينه مراجعت كرديم توانا ناتوان را ( گرامى خوار را ) اخراج خواهد كرد اسيد گفت . به خدا سوگند تو اگر بخواهى او را اخراج مىكنى زيرا عزيز تو هستى و ذليل اوست . سپس گفت . اى پيغمبر از او بگذر به خدا سوگند كه خود بوجود خويش بر ما منت نهادى در حالى كه قوم او مهرهها را نظم كرده تاجى از مهرهها ساخته ( بر سر او نهاده ) او را شاه خود كنند و با وجود رسالت ملك او زايل شد . عبد الله بن ابى هم شنيد كه زيد پيغمبر را آگاه كرده نزد پيغمبر رفته سوگند ياد كرد كه چنين نبود و آنچه او گفته سخن من نبوده و هرگز من چنين نگفتهام . عبد الله نزد قوم خود شريف و بزرگوار و محترم بود . ديگران گفتند ممكن است آن كودك ( زيد ) اشتباه كرده باشد آيهء
( إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ )
نازل شد اگر منافقين نزد تو آمدند ( و چنين گفتند ) كه زيد را تاييد و تصديق فرمود .
چون اين آيه نازل شد پيغمبر گوش زيد را گرفت و فرمود اين كسى باشد كه خداوند گوش او را وفا ( صدق و حقيقت ) بخشيد . خبر بعبد اللّه بن عبد الله بن ابى بن سلول رسيد كه پدر او چنين گفته نزد پيغمبر رفت و گفت . اى رسول الله شنيدم تو ميخواهى پدرم را بكشى اگر چنين باشد امر بده من خود سر او را بردارم و نزد تو آرم . من از اين مىترسم كه ديگرى را فرمان قتل پدرم دهى آنگاه نخواهم توانست قاتل پدرم را زنده و آزاد ببينم كه ميان مردم راه برود ناگزير او را ( بقصاص ) خواهم كشت . چنين خواهد بود كه يك مؤمن بقصاص يك كافر كشته شده و من ( در اين كار ) بدوزخ خواهم رفت پيغمبر صلّى اللّه عليه و سلم فرمود ما نسبت به او ارفاق مىكنيم و صحبت او را نيك مىداريم تا زمانى كه با ما باشد او پس