هر يكى اسير خود را آزاد نمودند كه بيشتر از صد برده و بنده آزاد شدند كه همه از بنى مصطلق بودند . هيچ زنى به اندازه او ( جويريه همسر پيغمبر ) پرخير و بركت نبود كه نيكى وى شامل قوم او گرديد . در آن هنگام كه مردم در آن محل نزديك آب اقامت كرده بودند . ميان آن دو جمع يك مرد بنام جهجاه از بنى غفار اجير عمر بن الخطاب بود كه براى او كار مىكرد ( خادم ) مردى ديگرى بنام سنان جهنى هم پيمان بنى عوف از خزرج ( قبيله ) بود هر دو بر سر آب نزاع كرده شمشير به روى يك ديگر كشيدند . مرد جهنى فرياد زد اى گروه انصار ( يارى كنيد ) . جهجاه هم نعره زد اى مهاجرين يارى كنيد . عبد اللّه بن ابى ابن سلول ( رئيس منافقين از طايفه خزرج ) ميان جمعى از قوم خود كه زيد بن ارقم جوان كم سال يكى از آنها بود شنيد و گفت . آنها ( مهاجرين ) كار خود را كردند . آنها در بلاد ما فزونى و نيرو يافته مزاحم ما شدهاند به خدا سوگند ( آيه قرآن )
لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ
اگر بمدينه برگرديم گروه توانا و گرامى ( مقصود قوم خود و اهل مدينه ) جماعت ناتوان و خوار را از ميان خود دور و بيرون خواهند كرد . سپس رو بقوم خود كرد و گفت : اين كار شما نيست به خود روا داشتهايد آنها را در شهر خود پناه داديد و از اموال خويش بهرهمند نموديد . به خدا سوگند اگر از يارى آنها خوددارى كنيد بجاى ديگرى خواهند رفت . زيد ( همان جوان كم سال ) شنيد و نزد پيغمبر رفته خبر را رسانيد و آن هنگامى بود كه از غزوه ( جنگ ) فراغت حاصل شده بود عمر هم نزد پيغمبر بود شنيد و گفت . اى پيغمبر فرمان قتل او را ( عبد اللّه ) بعباد بن بشر بده كه او را خواهد كشت . پيغمبر فرمود چگونه خواهد بود ؟ مردم خواهند گفت . پيغمبر دستور قتل ياران خود را مىدهد . ولى بهتر اين است كه منادى فرمان سفر و كوچ كردن را بدهد . آن وقت هم وقت بار بستن و رحيل نبود ( تعجب كردند ) اسيد بن حضير او ( حضرت او ) را ديد و پرسيد . اى