اخرم سوار شد ولى ابو قتاده دلاور مخصوص پيغمبر او را دنبال و با نيزه بىپا كرد آنها همه گريختند سلمه گفت : بخداوندى كه روى پيغمبر را گرامى و پاك فرمود من آنها را دنبال كردم پياده مىدويدم و كسى از ياران پيغمبر را بدنبال خود نمىديدم حتى گرد آنها هم ديده نمىشد .
آنها پس از غروب آفتاب بيك غار كه آب هم داشت پناه بردند كه نام آن غار ذو قرد بود ( واقعه هم بدان نام موسوم شده ) سخت تشنه و خسته بودند ، چون مرا ديدند كه آنها را دنبال مىكردم و مىدويدم پراكنده شده گريختند يك قطره از آن آب هم نتوانستند بنوشند آنها سوى ذى ابهر دويدند من هم آنها را هدف مىكردم ، يكى بعد از ديگرى ميآنداختم كه تير من بكتف آنها از پشت اصابت مىكرد آنگاه مىگفتم . بگير كه من زاده اكوع هستم . امروز روز هلاك فرومايگان است ( گذشت ) دو اسب هم از آنها گرفتم و نزد پيغمبر آوردم . عم من به من رسيد دو باديه نزد من آورد يكى شير داشت كه آن را نوشيدم ديگرى آب داشت كه با آن وضو گرفتم و نماز خواندم . پيغمبر هم به آن غار ( ذو قرد ) كه من آنها را از آن فرار داده بودم رسيد پيغمبر اشتران و بارهائى را كه من پس گرفته بودم جمع و احراز كرده بود . نيزهها و بردها ( عبا - روپوش ) را هم بغنيمت برده و بلال هم يكى از شترها را كشته كباب مىكرد گفتم اى پيغمبر بگذار صد مرد انتخاب و آنها را دنبال كنم كه نخواهم گذاشت يك چشم از آنها بينا باشد ( كنايه از قتل عام ) پيغمبر خنديد و فرمود آنها در سرزمين غطفان مهمان خواهند بود . ناگاه مردى از غطفان ( قبيله ) رسيد و گفت . آنها بغطفان رسيدند تا يك شتر براى آنها كشتند و خواستند پوست آن را بكنند ( كه بپزند ) از دور گرد « سوار » ديدند . ترسيدند و طعام ناخورده گريختند يكى به ديگرى مىگفتند : آمدند ، رسيدند و تن بفرار مىدادند روز بعد پيغمبر فرمود دليرترين و بهترين سواران ما ابو قتاده و بهترين و دليرترين پيادگان ما سلمه بن الاكوع است . سپس پيغمبر از غنيمت دو سهم كه اختصاص بسواران
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 217
مساهمون: ابن الأثير
ص٢١٧