خذها و انا ابن الاكوع و اليوم يوم الرضع بگير ( تير را ) كه من زادهء اكوع هستم . امروز روزيست كه بدكاران در آن هلاك مىشوند ( رضع فرومايگان و بدكاران ) او گفت : ( سلمه ) به خدا من آنها را دنبال و هدف مىكردم و اسبها را مىانداختم كه ناگاه يك سوار از آنها سوى من تاخت من هم پشت تنه يك درخت پنهان شده او را هدف كرده اسبش را انداختم ، چون آنها بدره مىرسيدند من آنها را از بالا سنگ سار مىكردم من در آن حال كه آنها را سخت دنبال مىكردم موفق شدم كه قافله يغما زده را نجات دهم بحديكه يك شتر نگذاشتم ببرند و تمام شترهاى حامل كالا را يكى بعد از ديگرى پشت سر خود انداختم ، باز هم آنها را دنبال و محاصره كردم تا آنكه سى نيزه و سى ردا ( عبا - روپوش ) از دوش خود انداختند كه براى فرار سبكبار باشند . من بهر جا كه با پيروزى مىرسيدم يك علامت بر آن مىگذاشتم كه ياران پيغمبر آن را شناخته شتاب كنند . چون آنها ( يغماگران ) بدره ثنيه ( محل ) رسيدند عيينه بن حصن بن حذيفه بن بدر بمدد آنها رسيد . آنها هم براى صرف ناهار نشستند چون مرا ديد پرسيد : اين كيست ؟ گفتند : اين مرد كسى است كه ما را دچار رنج و شر نموده و هر چه ربوده بوديم پس گرفته . من هم در جاى خود پايدارى كردم كه ناگاه سواران پيغمبر از خلال درختها نمايان شدند پيش آهنگ آنها اخرم اسدى كه او محرز بن نضله از اسد بن خزيمه بود . بعد از او ابو قتاده و بدنبال او مقداد بن اسود كندى يكى بعد از ديگرى رسيدند من عنان اسب اخرم را گرفتم و گفتم : بپرهيز از اين قوم كه ترا غافل گير نكنند و صبر كن تا پيغمبر و ياران برسند . گفت :
اى سلمه اگر تو به خدا و پيغمبر ايمان دارى مانع شهادت من مشو . گفت : ( سلمه ) من او را رها كردم آنگاه او با عبد الرحمن بن عيينه روبرو شد و اسب او را انداخت كه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 216
مساهمون: ابن الأثير
ص٢١٦