ديگرى پيش آمد و هر روزى نيز نامى داشت مانند روز غمر ذى كنده نزديك نخله ، و روز كرونا نزديك حلوان .
در روز اخير ، يعنى روز كرونا ، عفيف بن عوف يربوعى ، چنان نعرهاى از جگر بر كشيد كه مىگويند هفتاد زن آبستن ناگهان به درد زايمان گرفتار شدند و بچه انداختند .
در اين روز ، سختترين جنگ را كردند و بعد از هم جدا شدند .
سپس بنى مالك دست به دامن قبائلى مانند دوس و خثعم و غيره زد تا با آنان بر ضد احلاف پيمان ببندد .
احلاف نيز به مدينه رفتند تا با انصار بر ضد بنى مالك هم سوگند و هم پيمان شوند .
در آن شهر مسعود بن معتب ، به نزد احيحة بن جلاح ، كه از بنى عمرو بن عوف اوسى بود و در زمان خود بزرگترين فرد انصار شمرده مىشد ، رفت و به او پيشنهاد همعهدى و هم پيمانى كرد .
احيحه به دو گفت :
« به خدا سوگند كه هيچ مردى هرگز از قوم خود جدا نشده و به نزد طايفه ديگر نرفته مگر اين كه پيش اين طائفه اقرار كرده كه از قوم خود آسيبى ديده كه تاب تحملش را نداشته و نخواسته با ايشان سازگارى كند . »
مسعود ، چون با احيحه دوست بود ، به دو گفت :
« من برادر تو هستم . »
احيحه گفت :
« برادر تو كسى است كه وى را پشت سر گذاشته و از او روى گرداندهاى . به پيش او برگرد و با وى آشتى كن اگر چه به بهاى بريدن گوش و بينى تو تمام شود . چون از قوم تو هر كس كه باشد ، وقتى با او ناسازگارى و دشمنى كردى ، با تو دوستى نخواهد كرد . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 273
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٧٣