تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
ديگرى پيش آمد و هر روزى نيز نامى داشت مانند روز غمر ذى كنده نزديك نخله ، و روز كرونا نزديك حلوان . در روز اخير ، يعنى روز كرونا ، عفيف بن عوف يربوعى ، چنان نعره‌اى از جگر بر كشيد كه مىگويند هفتاد زن آبستن ناگهان به درد زايمان گرفتار شدند و بچه انداختند . در اين روز ، سخت‌ترين جنگ را كردند و بعد از هم جدا شدند . سپس بنى مالك دست به دامن قبائلى مانند دوس و خثعم و غيره زد تا با آنان بر ضد احلاف پيمان ببندد . احلاف نيز به مدينه رفتند تا با انصار بر ضد بنى مالك هم سوگند و هم پيمان شوند . در آن شهر مسعود بن معتب ، به نزد احيحة بن جلاح ، كه از بنى عمرو بن عوف اوسى بود و در زمان خود بزرگ‌ترين فرد انصار شمرده مىشد ، رفت و به او پيشنهاد همعهدى و هم پيمانى كرد . احيحه به دو گفت : « به خدا سوگند كه هيچ مردى هرگز از قوم خود جدا نشده و به نزد طايفه ديگر نرفته مگر اين كه پيش اين طائفه اقرار كرده كه از قوم خود آسيبى ديده كه تاب تحملش را نداشته و نخواسته با ايشان سازگارى كند . » مسعود ، چون با احيحه دوست بود ، به دو گفت : « من برادر تو هستم . » احيحه گفت : « برادر تو كسى است كه وى را پشت سر گذاشته و از او روى گردانده‌اى . به پيش او برگرد و با وى آشتى كن اگر چه به بهاى بريدن گوش و بينى تو تمام شود . چون از قوم تو هر كس كه باشد ، وقتى با او ناسازگارى و دشمنى كردى ، با تو دوستى نخواهد كرد . »