جان بدر برد ولى عاصم به يكى از برادران وى حمله برد و او را كشت .
پس از آن جنگ چند شب درنگ كردند و احيحه شنيد كه عاصم درين مدت مىكوشد تا فرصتى بيابد و او را غافلگير كند و بكشد .
از اين رو ، احيحه گفت :
نبئت انك جئت تس * رى بين دارى و القبابه
فلقد وجدت بجانب ال * ضحيان شبانا مهابه
فتيان حرب فى الحدي * د و شامرين كاسد غابه
هم نكبوك عن الطري * ق فبت تركب كل لابه
أ عصيم لا تجزع فا * ن الحرب ليست بالدعابه
فانا الذى صبحتكم * بالقوم اذ دخلوا الرحابه
و قتلت كعبا قبلها * و علوت بالسيف الذؤابه
عاصم در پاسخ وى گفت :
ابلغ احيحة ان عرض * ت بداره عنى جوابه
و انا الذى اعجلته * عن مقعد الهى كلابه
و رميته سهما فأخ * طأه و اغلق ثم بابه
و چند شعر ديگر .
بعد احيحه ياران خود را گرد آورد و قرار گذاشت كه بر بنى نجار شبيخون بزند .
سلمى ، دختر عمرو بن زيد نجارى ، در پيش او بود . اين خانم همان كسى است كه مادر عبد المطلب ، نياى پيامبر ، صلى الله عليه و سلم ، است .
سلمى ، بدين كار راضى نبود و همين كه شب فرا رسيد ، احيحه كه مدتى بيدارى كشيده بود به خواب رفت . سلمى فرصت را غنيمت