اين ساعت باز نگشته است . »
شرحاف گفت :
« پس او كشته شده و من قاتلش را مىشناسم . »
پدرش پرسيد :
« قاتل او كيست ؟ » جواب داد :
« عمارة بن زياد . من به گوش خود از او شنيدم كه روزى سر مست از شراب بود و به عدهاى مىگفت كه او را كشته و كسى هم به خونخواهى نيامده است . »
مدتى از اين موضوع گذشت تا شرحاف بزرگ شد و جوانى نيرومند گرديد .
يك بار عمارة بن زياد گروهى انبوه از قبيلهء عبس را گرد آورد و به دستيارى ايشان بر بنى ضبه دستبرد زد و شترانشان را ربود .
فرزندان ضبه بيدرنگ سوار شدند و خود را در چراگاه به يغما گران رساندند .
شرحاف ، همين كه چشمش به عمارة بن زياد افتاد ، گفت :
« اى عماره ، آيا مرا مىشناسى ؟ » عماره پرسيد :
« تو كيستى ؟ » پاسخ داد :
« من شرحاف هستم . پسر عموى من معضال را به من بر گردان . او ، روزى كه به دست تو كشته شد ، همانند نداشت .
اين را گفت و بيدرنگ بر عماره حمله برد و او را كشت .
در آن روز ضبه و عبس جنگى سخت كردند و سرانجام ضبه شترهاى خود را باز گرفت .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 206
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٠٦