و همچنان فرياد زنان با اسب خويش به ميان قوم خود تاخت و كسان وى كه دانستند نمير ديگر با ايشان نيست و بايد به خود متكى باشند بديدن سرور خويش دلگرم شدند و همه پيرامون او گرد آمدند .
عامر بن طفيل از گودال زير گلو تا سر نافش بيست زخم نيزه خورده بود . او در آن روز ، همهء كسان خود را مجبور و متعهد مىساخت كه دليرانه بجنگند . به هر كسى مىگفت :
« فلانى ، من نديدم كه در جنگ كارى صورت داده باشى .
اگر كسى كارى كرده بايد شمشير يا نيزهء خود را به من نشان بدهد كه ببينم از آن خون مىچكد يا نه . و اگر كسى كارى انجام نداده بايد پيش برود و كارى بكند . »
بدين قرار ، هر كس كه به ميدان مىرفت و از زبردستى و جنگاورى خويش امتحان خوبى مىداد ، به نزد او بر مىگشت و خونى را كه از نوك نيزه يا از دم شمشيرش مىچكيد به دو نشان مىداد .
درين گير و دار ، مردى از بنى حارث كه مسهر نام داشت ، پيش وى رفت و گفت :
« اى ابو على ، ببين كه من با اين قوم چه كردهام ! به نيزهء من نگاه كن ! » همين كه عامر جلو آمد تا نيزهء وى را بنگرد ، او سر نيزهء خود را به سوى چهرهء عامر پيش برد و چنان با نيزه كه به صورتش زد كه صورتش را دريد و چشمش را از كاسه در آورد و نيزهء خويش را انداخت و به سوى قوم خود برگشت .
او با اين كار مىخواست به او بفهماند كه اين همان كارى است كه او بر سر قوم وى مىآورده است .
عامر بن طفيل كه چنين ضربتى خورد گفت : « به خدا كه اين
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 183
مساهمون: ابن الأثير
ص١٨٣