عامر گفت :
« اين كار انجام شدنى نيست . »
عتيبه گفت :
« پاى خود را جاى پاى او بگذار - يعنى : جاى او را بگير - زيرا تو هم از او كمتر نيستى : » عامر گفت :
« اين كار را هم نمىكنم . »
عتيبه گفت :
« پس دنبال من بيا تا از اين پشته بگذريم . آنگاه ميان تو و او قرعه مىكشم بر سر مرگ تو يا او . »
عامر گفت :
« اين راه ، از آن دو راه قبلى براى من به مراتب دشوارتر است . »
عتيبه ديگر سخنى نگفت و از او جدا شد .
آنگاه اسير خود ، بسطام ، را به نزد بنى عبيد بن ثعلبه برد .
بسطام چشمش به شتر مادر عتيبه افتاد و ديد كجاوهء آن بسيار فرسوده است . به عتيبه گفت :
« اى عتيبه ، اين كجاوهء مادر تست ؟ » جواب داد :
« آرى . »
بسطام گفت :
« من كجاوهء مادر هيچ رئيسى را بدين فرسودگى نديده بودم . »
عتيبه گفت :
« به لات و عزى سوگند كه تا مادرت كجاوهء خود را براى مادر من نياورد تو را رها نخواهم كرد . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 123
مساهمون: ابن الأثير
ص١٢٣