تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
عامر گفت : « اين كار انجام شدنى نيست . » عتيبه گفت : « پاى خود را جاى پاى او بگذار - يعنى : جاى او را بگير - زيرا تو هم از او كم‌تر نيستى : » عامر گفت : « اين كار را هم نمىكنم . » عتيبه گفت : « پس دنبال من بيا تا از اين پشته بگذريم . آنگاه ميان تو و او قرعه مىكشم بر سر مرگ تو يا او . » عامر گفت : « اين راه ، از آن دو راه قبلى براى من به مراتب دشوارتر است . » عتيبه ديگر سخنى نگفت و از او جدا شد . آنگاه اسير خود ، بسطام ، را به نزد بنى عبيد بن ثعلبه برد . بسطام چشمش به شتر مادر عتيبه افتاد و ديد كجاوهء آن بسيار فرسوده است . به عتيبه گفت : « اى عتيبه ، اين كجاوهء مادر تست ؟ » جواب داد : « آرى . » بسطام گفت : « من كجاوهء مادر هيچ رئيسى را بدين فرسودگى نديده بودم . » عتيبه گفت : « به لات و عزى سوگند كه تا مادرت كجاوهء خود را براى مادر من نياورد تو را رها نخواهم كرد . »