تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
به چنگ آورده بودند . مليل بن ابو مليل در ميان اسيران بود . يكى از اسيران به بسطام گفت : « آيا شاد مىشوى از اين كه ابو مليل را به جاى من اسير كنى ؟ » جواب داد : « آرى . » گفت : « اگر من تو را ، هم اكنون به سوى او راهنمائى كنم ، مرا آزاد خواهى كرد ؟ » جواب داد : « آرى . » گفت : « پسر او بجير ، كه كشته شده ، در چشم او گرامىترين بندگان خداست . اكنون او بر سر نعش وى خم شده و رويش را مىبوسد . برو او را اسير كن . » بسطام برگشت و او را همچنان ديد كه آن اسير گفته بود . از اين رو ، وى را اسير كرد و آن يربوعى را آزاد ساخت . ولى ابو مليل به بسطام گفت : « بجير را كشتى ، مرا و پسر من ، مليل ، را هم اسير كردى . به خدا سوگند كه من تا هنگامى كه در بند اسارت تو هستم هرگز لب به خوراك نخواهم زد . » بسطام ترسيد كه او از گرسنگى بميرد . بدين جهة وى را آزاد كرد به شرطى كه او سر بهاى مليل را بپردازد و براى فرزند ديگرش بجير ، كه كشته شده بود ، خونخواهى نكند و در صدد انتقام بر نيايد و براى او دردسرى بر پا نكند و دشوارى پيش نياورد و بر او و قوم