به چنگ آورده بودند .
مليل بن ابو مليل در ميان اسيران بود .
يكى از اسيران به بسطام گفت :
« آيا شاد مىشوى از اين كه ابو مليل را به جاى من اسير كنى ؟ » جواب داد :
« آرى . »
گفت :
« اگر من تو را ، هم اكنون به سوى او راهنمائى كنم ، مرا آزاد خواهى كرد ؟ » جواب داد :
« آرى . »
گفت :
« پسر او بجير ، كه كشته شده ، در چشم او گرامىترين بندگان خداست . اكنون او بر سر نعش وى خم شده و رويش را مىبوسد . برو او را اسير كن . »
بسطام برگشت و او را همچنان ديد كه آن اسير گفته بود . از اين رو ، وى را اسير كرد و آن يربوعى را آزاد ساخت .
ولى ابو مليل به بسطام گفت :
« بجير را كشتى ، مرا و پسر من ، مليل ، را هم اسير كردى .
به خدا سوگند كه من تا هنگامى كه در بند اسارت تو هستم هرگز لب به خوراك نخواهم زد . »
بسطام ترسيد كه او از گرسنگى بميرد . بدين جهة وى را آزاد كرد به شرطى كه او سر بهاى مليل را بپردازد و براى فرزند ديگرش بجير ، كه كشته شده بود ، خونخواهى نكند و در صدد انتقام بر نيايد و براى او دردسرى بر پا نكند و دشوارى پيش نياورد و بر او و قوم
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 118
مساهمون: ابن الأثير
ص١١٨