امتش هم بسنجيم ، از آنان گرانسنگتر خواهد بود . »
بعد ، مرا به سينهء خود فشردند و سرم ، و ميان دو چشمم را بوسيدند و گفتند :
« اى دوست ، بيمى نداشته باش . اگر بدانى كه چه سودى از تو به جهانيان خواهد رسيد ، ديدگانت روشن و دلت شاد خواهد شد . »
در اين هنگام ناگهان چشمم افتاد و ديدم همهء اهل قبيلهء من در پى من آمدهاند .
دايهء من ، حليمه ، پيشاپيش اهل قبيله گام بر مىداشت و به بانگ بلند فرياد مىزد : « اى بچه بيچاره ! » آن سه مرد ، كه اين شنيدند ، مرا به سينهء خويش فشردند و سرم و ميان دو چشمم را بوسيدند و گفتند :
« به به ، چگونه ممكن است تو بيچاره باشى ! » دايهء من باز گفت :
« اى بچهء تنها و بىكس ! » آن سه مرد ، باز مرا به سينهء خود فشردند و ميان دو چشمم را بوسيدند و گفتند :
« به به ! چگونه ممكن است تو تنها و بىكس باشى ! خدا با تست ! » بار سوم دايهء من فرياد زد :
« اى كودك يتيم ، ميان همهء همسالانت تنها به تو ستم كردند و تو را - چون زبون و بىكس بودى - كشتند ! » آن سه تن بار ديگر مرا به سينهء خويش فشردند و ميان دو چشمم را بوسيدند و گفتند :
« به به ! آفرين به تو يتيم ! خدا چقدر تو را گرامى داشته است .
چقدر به تو نظر مرحمت داشته است . ايكاش مىدانستى كه خداوند به وجود تو چه سودها به بندگان خويش خواهد رساند ! »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 129
مساهمون: ابن الأثير
ص١٢٩