چشم خود را به اين پرتو دوختم و آن را دنبال كردم و ديدم تا بصرى رسيد و از شرق تا غرب آن سرزمين را روشن ساخت .
سرانجام مادرم مرا زاد و من رو به رشد نهادم و هنگامى كه بزرگ شدم بتها و بتپرستان به كين من برخاستند .
من دورهء شيرخوارگى و آغاز خردسالى خود را در قبيلهء بنى سعد بن كرب گذراندم .
در آن جا روزى با گروهى از كودكان همسال خويش به بازى و گردش رفته بودم كه ناگاه سه مرد با تشتى زرين پر از برف فرا رسيدند .
مرا از ميان همسالانم بر گرفتند و كودكان همين كه مرا در چنگ ايشان ديدند هراسان شدند و گريختند تا به كنار دره رسيدند .
بعد به نزد آن سه مرد برگشتند و گفتند :
« براى چه اين پسر را گرفتهايد ؟ او پدرى ندارد . از كشتن او چه سودى مىبريد ؟ » كودكان وقتى ديدند كه آن سه مرد جوابى نمىدهند ، برگشتند و به سوى قبيله شتافتند تا اهل قبيله را آگاه سازند و از آنان يارى بخواهند كه بيايند و مرا نجات دهند .
پس از رفتن كودكان ، يكى از آن سه مرد ، مرا آهسته ، چنان كه آزارى نبينم ، بر زمين خواباند . بعد شكم مرا از زير قفسهء سينه تا پشت زهار دريد .
من كار او را مىنگريستم ولى تماس دست او را با تن خود احساس نمىكردم .
او سپس رودههاى شكم مرا بيرون آورد و با آن برفها به نرمى شست و شو داد .
آنگاه قلبم را بيرون كشيد و شكافت و از درون آن تكهء گوشت
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 127
مساهمون: ابن الأثير
ص١٢٧