من آن پيشامد را از آغاز تا پايان براى او گفتم .
كاهن ، پس از شنيدن سخنان من ، به سوى من جست و مرا به سينهء خويش چسباند . آنگاه به بلندترين بانگ فرياد زد :
« اى تازيان ، بيدرنگ خون اين پسر را بريزيد . مرا هم با او بكشيد ! به حق لات و عزى سوگند كه اگر امروز او را زنده بگذاريد فردا كارش به جائى خواهد رسيد كه دين شما را دگرگون خواهد ساخت و با راه و رسم شما مخالفت خواهد كرد و آئينى براى شما خواهد آورد كه همانندش را هرگز نشنيدهايد . »
دايهء من ، همين كه اين سخنان را از او شنيد ، مرا از دامن وى بيرون كشيد و پرخاش كنان به دو گفت :
« تو خودت از اين پسر من ديوانهتر و گمراهترى . بنا بر اين برو كسى را پيدا كن كه تو را بكشد . ما آدمكش نيستيم ! » پس از اين پيشامد ، مرا به نزد خانوادهام برگرداندند و من تا چندى از كارى كه با من كرده بودند نگرانى داشتم . اثر دريدگى شكمم از زير قفسهء سينه تا پشت زهار نيز ، مانند جاى بند كفش پيدا بود .
اين حقيقت گفتار من و آغاز كار من بود ، اى برادر من ، كه از قبيلهء بنى عامر هستى . »
پس از آن كه پيغمبر ( ص ) سخنان خود را به پايان رساند ، بزرگمرد عامرى گفت :
« به خدائى كه جز او خداى ديگرى نيست ، گواهى مىدهم كه كار تو راست و درست است . پس اكنون آنچه را كه مىپرسم ، پاسخ گوى . »
پيغمبر فرمود :
« بپرس . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 131
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣١