سياهى را بدر آورد و دور انداخت .
بعد دست راست او به گردش در آمد . گوئى در پى چيزى مىگشت . ديرى نگذشت كه ديدم مهرى در دست خود دارد . از آن مهر پرتوى مىدرخشيد كه ديدهء بينندگان را خيره مىساخت .
با چنين مهرى قلب مرا مهر كرد . از آن پس دل من روشن شد زيرا اين نور نبوت و حكمت بود .
او سپس قلب مرا به جاى خود نهاد و من دريافتم كه از پرتو اين مهر سراسر جهان هستى را به روشنى در دل خود مىبينم .
سرانجام ، سومين مرد به دوستش گفت :
« تمام شد . ديگر كارى با او نداريم . »
در اين هنگام او دست بر روى شكم من كشيد و شكافى كه پيدا شده بود بر هم آمد و به اذن خداى بزرگ التيام پذيرفت .
بعد دست مرا گرفت و آهسته از زمين بلند كرد و به نخستين مردى كه شكمم را شكافته بود ، گفت :
« او را با ده تن از امت وى وزن كن . »
مرا وزن كردند و من از آن ده تن سنگينتر بودم .
سپس گفت :
« او را با صد تن از امتش بسنج . »
مرا با صد تن سنجيدند و من از آن صد تن سنگينتر بودم .
آنگاه گفت :
« او را با هزار تن از امتش بسنج . »
مرا با هزار تن وزن كردند و بر آن هزار تن نيز در وزن برترى داشتم .
سرانجام گفت :
« ديگر بس است . او را رها كنيد . اگر ما او را با همهء افراد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 128
مساهمون: ابن الأثير
ص١٢٨