قالُوا : كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا ؟
[ ( 1 ) ] گفتند :
« چگونه سخن گوئيم با كودكى كه در اين گهواره است ؟ »
قالَ : إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا وَ جَعَلَنِي مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ وَ أَوْصانِي بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيًّا
[ ( 2 ) ] ( عيسى به زبان آمد و گفت :
« بىگمان من بنده خدا هستم . او مرا كتاب داد و پيامبرى بخشيد . مرا در هر كجا كه باشم مبارك و فرخنده ساخت و توصيه فرمود كه تا زنده هستم از نماز و زكات غافل نشوم . » )
اين نخستين سخنى است كه او دربارهء بندگى و خداپرستى خويش گفت تا رساترين دليل باشد در مخالفت با عقيدهء كسانى كه معتقدند او خداست .
كسان مريم سنگ برداشته بودند تا او را سنگسار كنند و هنگامى كه پسرش به زبان آمد و سخن گفت ، او را رها كردند .
عيسى از آن پس ديگر سخن نگفت تا وقتى كه بزرگ شد و به سنى رسيد كه كودكان ديگر زبان مىگشايند و سخن مىگويند .
فرزندان اسرائيل گفتند :
« مريم را هيچ كس آبستن نكرده جز زكرياء ، زيرا او كسى بود كه به اتاق وى سر مىزد و آن جا رفت و آمد مىكرد . »
در پى اين تهمت ، به جست و جوى زكرياء پرداختند تا او را بگيرند و بكشند .
زكرياء از چنگشان گريخت ولى او را يافتند و كشتند .
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره مريم - آيه 29
[ ( 2 - ) ] سوره مريم - آيههاى 30 و 31 .