بر او سايه افكنده بودند .
همين كه نگاه كرد ، جاى هدهد را در ميان پرندگان خالى يافت . اين بود كه گفت :
لَأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدِيداً أَوْ لَأَذْبَحَنَّهُ أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبِينٍ
[ ( 1 ) ] ( او را سخت كيفر دهم يا سرش را ببرم ، مگر اين كه براى غيبت خود دليلى روشن بياورد . )
در آن هنگام هدهد به كاخ بلقيس رفته و در پشت كاخ او بوستانى ديده و فريفته سرسبزى و خرمى آن شده و در آن جا فرود آمده بود .
در آن بوستان هدهد ديگرى ديد و ازو پرسيد :
« كجا هستى ؟ از خدمت سليمان غافل شده و بدين جا آمدهاى ؟ درين جا چه ميكنى ؟ » در پاسخ او گفت :
« سليمان كيست ؟ » هدهد چگونگى دستگاه سليمان و شكوه فرمانروائى او و پرندگان و آفريدگان ديگرى كه به فرمانش درآمده بودند همه را شرح داد .
آن هدهد از شنيدن اين سخنان دچار شگفتى شد .
هدهد سليمان گفت :
از اين شگفت انگيزتر ، مردم اين سرزمين هستند كه با وجود بسيارى و انبوهى ايشان ، زنى پادشاهشان است .
وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَها عَرْشٌ عَظِيمٌ
[ ( 2 ) ]
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره نمل - آيه 21
[ ( 2 ) ] - سوره نمل - آيه 23