خورد سگ دادى و من شكيبائى كردم و در برابر اين كارهاى تو خاموش ماندم . اكنون نيز تو خوراكيها و آب ما را از ميان بردهاى و چيزى نمانده كه از گرسنگى و تشنگى نابود شويم . »
همسرش گفت :
« اگر تا كنون در برابر كارهاى من شكيبائى كرده و چيزى نگفتهاى به سودت بوده است .
اينك تو را از آنچه بايد بدانى ، آگاه خواهم ساخت . دشمن تو وزير تو را فريفته و او را وادار كرده كه در خوردنىها و آشاميدنىها زهر بريزد تا تو و يارانت را بكشد . براى اين كه سخن مرا باور كنى ، به وزير خود فرمان بده تا جرعهاى از آب و لقمهاى از خوراكيهائى كه بر جاى مانده بخورد . »
او وزير خود را فرا خواند و دستور داد كه از آنها بخورد ولى او خوددارى كرد و نخورد .
پادشاه كه به خيانت وزير خويش پى برد ، بيدرنگ او را كشت .
سپس زنش او و لشكريانش را به جائى در آن نزديكىها كه آب و نان يافت مىشد رهبرى كرد .
آنگاه به شوهر خود گفت :
اما پسر تو را من به پرستارى سپردم تا او را پرورش دهد .
و آن نوزاد مرد .
ولى دختر تو زنده است و اكنون در جويريه از زمين بيرون آمده و نامش نيز بلقيس است .
همسرش اين را گفت و از او جدا شد .
او نيز به جنگ دشمن خود رفت و با او جنگيد و پيروزى يافت .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 46
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٦