شد .
او نيز دختر پادشاه پريان را به عقد زناشوئى خويش درآورد بدين مهر كه كرانهء درياى ما بين يبرين تا عدن را به دو ببخشد .
و نيز گفته شده است :
پدر بلقيس روزى به آهنگ شكار بيرون رفت و دو مار ديد ، يكى سپيد و ديگرى سياه ، كه با هم مىجنگيدند .
چيزى نگذشت كه مار سياه به مار سپيد چيره شد . او كه چنين ديد به كسان خود دستور داد تا مار سياه را بكشند و مار سپيد را ببرند و آب بر او زنند .
چنين كردند تا مار سپيد كه بىحال شده بود ، باز به حال آمد . آنگاه او را رها كرد و به خانهء خود برگشت و تنها نشست .
ناگهان جوانى زيبا را در كنار خويش ديد و ازو ترسيد .
ولى جوان به دو گفت :
« نترس ، من همان مار هستم كه نجاتم دادى ، و آن مار سياه كه كشتى ، يكى از غلامان ما بود كه به گردنكشى پرداخته و از فرمان ما سرپيچيده و گروهى از خانوادهء مرا كشته بود . »
او سپس به وى دارائى و دانش پزشكى را پيشنهاد كرد و خواست اين دو را به دو ببخشد . پدر بلقيس گفت :
« من به سيم و زر نيازى ندارم و پرداختن به كار پزشكى نيز براى يك پادشاه زشت است . ولى اگر دخترى دارى ، به عقد من درآور . »
پادشاه پريان حاضر شد دختر خود را به دو دهد بدين شرط كه دخترش هر كارى كه كرد بر او خرده نگيرد و تغير نكند . اگر بر او خشم گيرد دخترش حق داشته باشد كه او را رها كند و برود .
او اين شرط را پذيرفت و با دخترش زناشوئى كرد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 44
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٤