كه در اطرافش بودند ، گفت :
« دروازههاى شهر را ببنديد . »
دستور او را به كار بستند .
بدين گونه ، در شهر تنها فرزندان اسرائيل بر جاى ماندند .
درين هنگام نبوزاذان ، آن خون را مخاطب قرار داد و گفت :
« اى يحيى ، از خداى من و پروردگار تو پوشيده نيست كه به خاطر كشتن تو چه بر سر قوم تو آمده و چه اندازه از ايشان كشته شده است . پس ، پيش از آن كه ديگر از قوم تو هيچ كس زنده نماند ، به اذن خداوند آرام شو . »
آن خون در دم از جوشش فرو نشست و نبوزاذان از كشتن فرزندان اسرائيل دست كشيد و گفت :
« ايمان مىآورم به خدائى كه فرزندان اسرائيل به دو ايمان آوردهاند و او را باور مىكنم و يقين دارم كه بجز او پروردگار ديگرى نيست . »
سپس به بنى اسرائيل گفت :
« جودرس به من فرمان داده كه آنقدر از شما بكشم كه خونتان در ميان لشكرگاه او روان شود . و نمىتوانم از فرمان او سرپيچى كنم . »
گفتند :
« هر چه مىخواهى ، بكن . »
نبوزاذان دستور داد كه اسب و استر و خر و گاو و گوسفند و شتر بسيار بياورند .
اين حيوانات را سر بريد و خون زياد از آنان ريخت . بعد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 287
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨٧