هاجر نيز گفت :
« اگر پروردگار ابراهيم به او فرمان چنين كارى را داده ، پس من نيز تسليم فرمان خدا هستم . »
ابليس بازگشت در حالى كه خشمناك بود چون هيچيك از آنان را نتوانست بفريبد .
وقتى ابراهيم در آن كوه - كه ثبير نام داشت - خود را با اسماعيل تنها يافت ، به دو گفت :
يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى . قالَ : يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ ، سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ .
[ ( 1 ) ]
( اى فرزند ، من در خواب ديدهام كه تو را در راه خدا قربان مىكنم . بنگر كه در اين كار چه مىبينى و چه نظرى دارى ؟
گفت : پدر جان ، هر چه را كه خدا به تو فرمان داده به انجام رسان . انشاء الله مرا از بندگان شكيبا خواهى يافت . )
بعد گفت : « پدر جان ، وقتى كه خواستى مرا قربان كنى ، دست و پايم را با ريسمان ، محكم ببند تا ( زياد دست و پا نزنم ) و چيزى از خون من تو را آلوده نكند و اجر من به هدر نرود چون اين مرگ بسيار سخت است . كارد خود را هم خوب تيز كن كه سر مرا به آسانى ببرى . همچنين ، هنگامى كه خواستى مرا بخوابانى ، به روى بخوابان چون مىترسم كه در حين انجام كار چشمت به صورت من بيفتد و دلت به رحم آيد و اين رحم و شفقت ميان تو و اجراى فرمان خدا حائل گردد .
پس از كشتن من نيز ، اگر ديدى كه چنانچه پيراهن مرا به هاجر ، مادرم ، بدهى براى او تسلى بيشترى خواهد بود ، اين
هامش
[ ( 1 ) ] - سوره الصافات - آيه 102