هر دو دست او راست بود .
خداوند دست خود را براى آدم گشود و در آن چهره آدم و همه فرزندان او نمودار گرديد . هر مردى نيز مدت زندگانى و زمان مرگش نگاشته شده بود .
در آن جا عمر آدم هزار سال نوشته شده بود .
گروهى هم بودند كه پرتوى بر ايشان مىتابيد . آدم پرسيد : « پروردگارا ، كيستند اينها كه پرتوى بر ايشان مىتابد ؟ » خداوند در پاسخ فرمود : « ايشان انبياء و رسولانى هستند كه من به سوى بندگان خويش مىفرستم . »
آدم در آن ميان مردى را ديد كه از همه نورانىتر بود و بيشتر مىدرخشيد و عمرش بيش از چهل سال نوشته نشده بود .
گفت : « پروردگارا ، اين كيست كه از همه درخشندهتر است ولى از چهل سال بيشتر عمر براى او نوشته نشده ؟ » خداوند آدم را آگاه ساخت كه آن مرد داود عليه السلام است و فرمود : « اين عمرى است كه من براى او نوشتهام . »
آدم گفت : « پروردگارا ، شصت سال از عمر من بكاه و بر عمر او بيفزاى . »
از اين رو بود كه پيامبر خدا ، صلى اللّه عليه و سلم ، فرمود :
آدم ، هنگامى كه به زمين فرود آمد ، روزهاى عمر خود را مىشمرد .
و وقتى عزرائيل به دو رسيد تا جانش را بگيرد ، آدم گفت :
« اى ملك الموت ، زود آمدهاى ، زيرا هنوز شصت سال از عمر من مانده است . »
عزرائيل پاسخ داد : « از عمر تو ديگر چيزى نمانده . چون تو خود از پروردگارت خواستى كه اين شصت سال را به عمر پسرت داود بيفزايد . »
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 223
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٢٣