خداوند به ايشان فرمود : « من چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد . ( يعنى دچار شدن ابليس به كبر و خودپرستى و انديشهء او به سرپيچى از فرمان من و مغرور شدن او به خود . ) و من اينك سركشى او را براى شما روشن مىكنم تا آن را آشكار ببينيد .
خداوند هنگامى كه خواست آدم را بيافريند به جبرائيل فرمود كه خاك يا گلى از زمين براى او بياورد .
همين كه جبرئيل براى انجام اين كار به زمين فرود آمد ، زمين گفت :
« پناه مىبرم به خدا از اين كه چيزى از من بكاهى و مرا رسوا كنى . »
جبرئيل همين كه اين را شنيد ، چيزى از زمين برنگرفت و تهيدست بازگشت و عرض كرد : « اى پروردگار من ، زمين به تو پناهنده شد و من نيز او را پناه دادم . »
پس از او ، خداوند ميكائيل را فرستاد .
ميكائيل نيز وقتى خواست كفى خاك يا گل از زمين برگيرد ، زمين به او پناه برد و او هم پناهش داد .
از اين رو ميكائيل نيز بازگشت و همان سخنى را گفت كه جبرائيل گفته بود .
خداوند ، سپس ملك الموت ، يعنى عزرائيل ، را به زمين فرستاد .
اين بار وقتى زمين از او پناه خواست پاسخ داد : « من خود پناه مىبرم به خدا از اين كه برگردم در حالى كه فرمان پروردگار خود را انجام نداده باشم . »
بعد ، از روى زمين خاك برداشت و درهم آميخت . اين
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 175
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧٥