اما نه آن علم .
باز ساعتى سكوت كرد سپس فرمود : در نزد ما آنچه اتفاق افتاده و آنچه تا روز قيامت اتفاق خواهد افتاد هست عرضكردم فدايت شوم اينست به خدا قسم علم فرمود : علمى است اما آن علم نيست عرضكردم فدايت شوم پس چه چيز آن علم است ؟ فرمود : آنچه در شب و روز بتدريج پديد مىآيد يكى پس از ديگرى تا روز قيامت .
بصائر : على بن سعيد گفت : خدمت حضرت صادق عليه السّلام نشسته بودم محمّد بن عبد اللَّه بن على پهلويش نشسته بود و عبد الملك بن اعين و محمّد طيار و شهاب ابن عبد ربه نيز حضور داشتند يكى از اصحاب عرضكرد فدايت شوم عبد اللَّه بن حسن ميگويد ما را در امامت مقامى است كه ديگران را حقى در آن نيست .
حضرت صادق عليه السّلام پس از سخنانى فرمود : تعجب نميكنيد از عبد اللَّه گمان او اينست كه پدرش على امام نبوده او مدعى است كه در نزد ما علم و صدقى نيست به خدا قسم در نزد او علم نيست ولى به خدا قسم در اين موقع اشاره به سينه خود نموده فرمود : نزد ما سلاح پيامبر و شمشير و زره اوست در نزد ما مصحف فاطمه است كه در آن يك آيه از قرآن نيست و آن املاء پيامبر است و خط على عليه السّلام و جفر است نميدانند جفر چيست گمان آنها اينست يك پوست گوسفند يا شترى است .
سپس روى بجانب ما نموده فرمود : بشارت باد شما را آيا خوشنود نيستيد كه در روز قيامت چنگ بدامن على زدهايد و على عليه السّلام چنگ بدامن پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم دارد .
بصائر : ابو عبيده گفت : يكى از اصحاب از حضرت صادق عليه السّلام راجع بجفر پرسيد فرمود : پوست گاوى است پر از علم سؤال كرد جامعه چيست ؟
فرمود : صحيفهايست به طول هفتاد ذراع در عرض يك پوست چون ران يك شتر دو كوهان در آن تمام نيازمنديهاى مردم هست هر جريانى حكمش در آن وجود
بحار الأنوار (ج23 تا 27) (بخش امامت) ( فارسى) — صفحة 35
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٥