من پيش رفته مقابل پيامبر اكرم ايستادم عرضكردم سلام عليك يا رسول اللَّه پدر و مادرم فدايت سپس اين شعر را خواندم :
يا نبى الهدى اتتك رجال * قطعت قرددا و آلا فآلا
جابت البيد و المهامة حتّى * عالها من طوى السرى ما عالا
قطعت دونك الصحاصح تهوى * لا تعد الكلال فيك كلالا
تا آخر اشعار در اين اشعار رنج سفر و فاصله زيادى را كه براى ديدار پيامبر اكرم پيمودهاند و تمام مشقتهائى كه كشيدهاند ناديده انگاشته و ميگويد اينها براى ما با فيض ديدار شما چيزى نيست با ديدن شما از هيبت و جلال زبانمان بند آمد . . . .
گفت پيامبر اكرم با تمام صورت شاد و خرم روى بجانب من كرد صورتش چنان ميدرخشيد كه مانند برق به نظر مىآمد فرمود جارود دير آمدى . من وعده داده بودم يك سال جلوتر از اين با قوم خود خدمت پيامبر برسم ولى در سال حديبيه آمدم .
عرضكردم فدايت شوم يا رسول اللَّه علت تأخير من اين بود كه بيشتر قوم و قبيله من از آمدن امتناع داشتند تا بالاخره نعمت و بركتى كه بايد نصيب آنها ميشد ايشان را بجانب شما كشيد هر كه نيامد محروم گرديده از بهره ديدار شما كه اين خود بزرگترين اندوه و گرفتارى است اگر ترا ديده بودند دست از خدمتت بر نميداشتند خدمت پيامبر اكرم مردى بود كه او را نميشناختم گفتم اين شخص كيست ؟
گفتند سلمان فارسى مردى دانشمند و با شخصيت . سلمان گفت چگونه پيامبر را قبل از خدمت رسيدن ايشان شناختى .
من رو بجانب پيامبر اكرم كردم صورتش ميدرخشيد از نور و شادى گفتم يا رسول اللَّه قسّ منتظر ظهور و بعثت شما بود و نام شما و پدر و مادر و اسمهاى ديگرى كه اكنون اطراف شما آنها را نمىبينم و نه جزء پيروان فعلى شمايند